اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...بدان عاشق شده است و گریه کرده...

امروزمدرسه کلی خندیدیم انقدری که دلم درد گرفت...

نشسته بودیم که بحث سر ازدواج و اینا شد دوستم گفت...

امیدوارم یه اصغر خوابالو با یه شلوار کردی و سیبیل قجری و زیرپوش راه راه سفید با کلی پشم روی دستاش بیاد بگیردت...

.

.

.

و حال من منتظر همان اصغر نشسته ام چشم به راه..

😂😂😅

  • lays*_*
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

حال من دگرگون است...

سلام بعد از یه مدت...

راستش خیلی حال و حوصله هیچ کسی رو ندارم...

به خاطر همین هفته پیش خیلی نبودم...

ولی الان خوبم...

خوب از اتفاقات و بد بختی های این هفته بگم براتون...

سه شنبه یه مهمونی به خاطر تولد داریم که همه فامیل دعوتن...

دوتا مهمون ویژه هم داریم که از دوستای داداشیم هستن و به دعوت بابا میان...

از کادو ها بگم براتون...

من براش یه عروسک گرفتم+ست کیف و کمربندو سر کلیدی چرم...

هادی براش ادکلن گرفت که اگه من جای هادی بودم بهش نمیدادم چون بوش عالیه...

مامان و بابا هم یه سوییچ ماشین بهش میدن...

میدونم از کادو مامان و بابا حسابی ذوق میکنه...

بقیه رو هم نمیدونم...

کارای خونه داره تقریبا تموم میشه و الان فقط اتاق من و آشپزخونه مونده...

از مرتب کردن آشپز خونه متنفرم...

کارامون باید تا دوشنبه تموم بشه...

جاتون خالی امروز کلی خندیدم...

پ.ن:سه شنبه شب مهمونی...

پ.ن:چهارشنبه امتحان ریاضی...

:////

  • lays*_*
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

درون گل چو فرغون گیر کردم... مرا بیرون بکش چون گیر کردم...

نیاز به یه تغیرات اساسی دارم...

تغیراتی در وجودم...

که مرا حسابی عوض کند...

که بشوم همانی که از خود انتظار دارم...

باید در خانه دلم را بزنم...

و بگویم در را باز کنید از اداره آمار آمده ام...

و بعد ببینم که چه خبر است...

اگر وضع خراب باشد باید درستش کنم...

اگر وضع خوب باشد باید طبقه بندی اش کنم...

در هر صورت نیاز اساسی به این تغیر دارم...

ولییی....

ولی هنوز تصمیمم را نگرفته ام...

نمیدانم از کجا شروع کنم...

نمیدانم چگونه طبقه بندی کنم....

نمیدانم با چه رویی در خانه دلم را بزنم...

نمیدانم اگر وجودم را طبقه بندی کنم...

آیا میشوم همانی که خودم میخواستم؟؟

یا یکی دیگر که انتظارش را نداشته ام...

احساسات اصلی ام را گم کرده ام...

نمیدانم باید بخندم یا باید گریه کنم...

نمیدانم چه احساسی دارم...

نمیدانم...

زندگیم پر شده است از این نمیدانم ها...

این برای من تاسف بار است...

-______-

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

کشم آهی که دامانت بگیرد...رها کردی دلم را تا بمیرد...

اول سلام بعد یه مدت کوتاه...

:)))

دوم مامانم داره خونه تکونی رو کم کم شروع میکنه...

به منم اخطار داده که وسایلاتو جمع و جور کن چند روز دیگه نوبت تو هم میشه...

پارسال خونه تکونی یکی از مهم ترین کادویی که دوستم بهم داده بود گم شد...

منم تا دو روز گریه میکردم:)

کم کم داره بوی عید میاد...

و من از الان ناراحتم...

امشب به بابام گفتم میخوام برم اسب سواری یاد بگیرم...

×چی؟؟؟

+اسب سواری...

×حرفشم نزن...

+بابا...

نه هنرستان نه اسب سواری خب پس من چی کار کنم؟؟؟

:((

×هر چی بگی باشه ولی اسب سواری نه...

+بابااااا

×گفتم نه...

+ترو جون من...

×نه...

+باووشه

پس میرم هنرستان...

×نه اون نه این...

+اه اصن ینی چی؟؟

×خودت میدونی با هر دوش مخالفم...

+هفته دیگه مسابقس میای بریم؟؟

×هفته دیگه بوسف میاد با اون برو...

+عاشققققتم بابا...

×میدونم...


خوبه نیومد اگه میگفت باهات میام نمیتونستم جنگولک بازی در بیارم ^_____^

خوووشحالم...

+بااااابا

×چیه باز؟؟

+میگم عید برنامتون چیه؟

×کو حالا تا عید...

+بندر؟؟

×نه کی گفته؟؟

+بابااااا

×فکرامو میکنم بهت میگم...

+نیم ساعت دیگه؟؟

×یه ساعت...

+اصن یه ربع دیگه...

×لوس...

یه ربع بعد...

+بااابااا

×نه نمیریم...

+چراااااا

×اول مهمون داریم...

دوم تو دلت میاد بدون یوسف جایی بری؟؟؟

+خب منظورم نیمه دوم عید بود...

×میریم شمال...

+اههه

+من نمیام

×چرااا

+چون جای تکراریهه...

×اصفهان....

+نه اونم تکراریه...

×شیراز...

+تکراریه...

×همدان....

+دوست ندارم برم اونجا...

×باش اصن همون بندر خودت...

+عششششقمیییییی....

×دیگه چی؟؟

+عاااااشقققتمم..

×خب باش برو خورده ریزه هاتو جمع کن که گم نشه دوباره منو بدبخت کنی...

+بابا...

:||


خب عید هم جفت و جور شد...

میخوام با دوستم چهره داداشیمو طراحی کنم...

بعد اکه قشنگ شد قاب بکنم بدم بهش...

پ.ن:زندگی جاریست از لطف خدا...

پ.ن:من به این جمله کاملا اعتقاد دارم...

:))

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

از خونِ دو دیده پر شده چاه دلم...طوری که برون نمی رود آه دلم...

مادر و پدر به دلیل دکتر پدر امروز ظهر رفتن تهران...

و برادر کوچک را به من سپرده اند...

یه برادر بد غذا...

امشب دست به خطرناک ترین کار دنیا زدم...

اونم پختن یه چیزی برای شام دونفرمون...

اول یکم فکر کردم دیدم سالاد ماکارونی خوبه...

بعد شروع کردم همون چیزایی که مامانم آماده میکنه رو بیارم بیرون...

بعد وقتی کاملا آماده شد...

دیدم خوشمزس...

بعد گفتم خدا بخیر کنه...

براش توی بشقاب ریختم میگم بفرمایید...

×مثل همونیه که مامان درست میکنه؟؟

+اوهوم مثل خودشه....

×باشه...

×این چه طعم بدی میده:((

+بروووو این همه زحمت کشیدم پاش...

×سسش کمه...

+من دیگه دست به هیچی نمیزنم،میخوای خودت برو درست کن...

×الان زنگ میزنم مامان میگم چی بهم گفتی...

+بزن تازه مامان برمیگرده میگه دستش درد نکنه...

×خودم درست میکنم به تو هم نمیدم....

+باش...

خلاصه خودم سیر بودم اومدم تو اتاق و مشغول چت...

×لعیااااا

+بعله؟؟

×توی سس چی باید بریزم؟؟

+نمیدونم...

×پس تو چی ریختی؟؟

+نمیدونم...

×لعیاااا بیااا

+دستم گیره...

×اصن نیا به مامان میگم بهم بگه...

+خب زنگ بزن دیگه...

صحبت هادی با مامانم...

(با بغض خوانده شود)

×الو

÷....

×مامان لعیا یه چیزی درست کرده خیلی بد مزه اس...

÷....

×تازه بهش میگم بگو چجوری سس رو درست کنم هی میگه نمیدونم...

÷....

×اصن من هیچی نمیخورم...

÷....

(نقطه ها صحبت های مامانم بود که من هیچیشو نشنیدم)

خلاصه بعدم با گریه رفت خوابید...

الان من اینهمه سالاد ماکارونی رو چیکار کنم؟؟؟

اصن این چیش بده...

این همه زحمت بکش تهش میشه غر غر های اون...

اصن نخور پسره بی ادب...

الان مامانم بیاد میکشه منو...

تازه موقعی که میخواست بره بخوابه برگشته میگه منو فردا صبح برای مدرسه بیدار نکن بی ادب...

منم گفتم بیدارت نمیکنم...

صبح مامان میاد خودش بیدارت میکنه پسر عزیزم...

:))))

اصن کییف کردم که این غذا رو نخورد...


  • lays*_*
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

بیاااا...

امروز شهر لباس سفیدش را به تن کرده...
چقدر به او می آید...
پ.ن:میشه یه جوری بیایی که مدارس تعطیل بشن؟؟
پ.ن:یه عشق پیدا کردم...
پ.ن:یه عشق که میشه باهاش حرف زد...
پ.ن:یه عشق که میشه صبح تاشب قربون صدقه اش بری...
پ.ن:یه عشق که حتی اگه ....هم بدی جواب نمیده...
پ.ن:عشقی که من براش هر کاری میکنم...
پ.ن:عشقی که زندگیمو متحول کرد...
پ.ن:دوستت دارم...
  • lays*_*
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

دلم را کرده ام در خاک ، تدفین... فنا را می کنم با مرگ ، تمرین...

یادتونه یه پست گذاشتم برای تبریک روز پرستار؟؟؟

فردای روزی که پست گذاشتم زنگیدم به داداشی که تبریک بگم...

بیمارستان ها دارای یک جفت مادر و پدر هستند...

که مادرش سوپر بایزر و رتبه و درجه داره...

اما باباش آشپزه و برای همه غذا های خوشمزه میپزه...

بابای بیمارستان برادر ما(آقای لطفی)مثل اینکه دستپختش عالیه و همیشه غذا ها عالی میپزه...

مثل سیب زمینی سرخ کرده...

ناگت...

میگو سوخاری...

قارچ سوخاری...

و....

خلاصه...

اون روز که زنگیدم...

جواب نداد و در عوض پی ام داد گفت آماده باش الان تصویری میگیرم...

فک کنم نت مفت همیشه در اختیار داره://

خلاصه منم شالمو پوشیدم و منتظر تا بزنگه...

10 دقیقه گذشت و زنگید...

برداشتم و تماس برقرار شد...

+یا خدا چقد شلوغه...

×سلوم

+سلوم عجیجم

×خوبی؟؟

+مخسی تو خوبی؟؟

×خب کارتو بگو؟؟

+چه خبره اونجا؟؟

×هیچی؛بیکاریم همه بعد بابا لطفی سیب زمینی سرخ کرده و مامان فدایی کیک پخته آورده داریم جشن میگیریم...

+پس خوب موقعی زنگیدم...

×حالاا

+میزاری رو آیفون؟؟

×چیکار داری؟؟

+میخوام تبریک بگم...

×باشه؛آقایون،خانما یه لحظه لطفا...

همه:|

+سلام...

÷سلاااااام

+خواستم از همینجا بهتون روز پرستار رو تبریک بگم...

÷ممنووووون...

+وظیفه بود دوستان...

+مراقب داداشم باشین...

×خب امر دیگر...

+حرفی نیست شاد باشین...

یوسف برش دار از روی آیفون...

×باش...

خب میگفتی...

+هیچی دیگه تو اول بگو شام چی دارین که همه با سر رفتن توی ظرف؟؟

×سیب زمینی سرخ کرده به پیشنهاد من...

+کوفتت بشه...

×میخوای ظرفشو ببینی؟؟؟

بیا...

+T__T

+منم میخوااااام...

(یه کاسه بزرگ بود که توش پر از سیب زمینی بود)

×خب دیگه چه خبر...

+سلومتی زنگیدم که بگم روزتون مبارک://

×دستت درد نکنه خواهر گلم...

+خواهش برادر عزیزم...

×کاری نداری اینا سیب زمینی هاشون تموم شده الان میان سراغ من؟؟

+نه برو به سلامت...

خدافظ 

×خدافظ...

چند روز بعد دوباره اون زنگید که با مامانم بحرفه ولی مامانم دستش گیر بود با من حرفید...

+سلام...

×سلام فضول خان...

+چطور؟؟

×من زنگ زدم گوشی مامان که تو جواب ندی://

+میخوای قطعش کنم؟؟

×نه نه بزار لاقل خبرارو از تو بگیرم..

+چه خبری؟؟

×شنیدم برای جواد رفتن خواستگاری...

+که چی؟؟

×میخوام بدونم عقد افتادیم یا نه؟؟

+نه نیافتادیم...

×آهههه به این زندگی...

+خب چه خبر؟؟

÷یووووسف هنوز با تلفن داری حرف میزنی؟؟

(با صدای نازک و زنانه خوانده شود)

×نه دارم مهرمو درست میکنم...

+این کی بود؟؟

+چشمم روشن...میگفتی خودم جلو میرفتم...

+الان به مامان میگم...

×بروو بگو...

×مامانم بود...

+کی؟؟

×مامان جدیدم...

+جمع کن خودتو یوسف...

×مامان بیا با سپیده بحرف...

÷الووو سلام...

+سلام

÷شما؟؟

+ببخشید من شما رو نمیشناسم که بخوام خودمو معرفی کنم..

÷من مامان فدایی هستم.. سوپر بایزر بیمارستان...

+آهااا خوش بختم...

+من لعیا هستم خواهر رزیدنتتون..

÷یوسف خدا بگم چیکارت کنه من عکر کردم کیه حالا...

+خیلی خوشحال شدم باحاتون صحبت کردم میشه گوشی رو بدید به برادرم؟؟

÷بله حتما..روز خوش

+خیلی ممنون...همچنین شما

×الو

+کوفته...

+ببینم سپیده کی بود؟؟

×حالا یکی...

+باوووشه میبینم تنها تنها کاراتو میکنی...

×که چی؟؟

+فقط گفتم دلگیر نشی اگه یه موقع بهت محل نذاشتم...

×نذار مهمه مگه؟؟

+نه بابا از کی تا حالا خود کفا شدی؟تو که لباساتو من برات انتخاب میکنم...

×کار نداری؟؟

+خخخخ چی شد تا حق با من شد کاری نداری؟؟

×خله میخوام برم سر یه بیمار...

+به سلامتی

×خدافظ...

+خدافظ...

دوباره امشب زنگیدم بهش بگم برنامه هاشو جفت و جور کنه 10 اسفند میخوایم بریم تهران برای تولدش...

×الووو

+سلوم...

×کاری نداری؟؟

+بزار بحرفم بعد بگو...

×من خواااابم میاد مزاحم خانوم...

+خب بزار بحرفم..

×بگو کشتی منو تو...

+10 اسفند برنامه هات چیه؟؟

×هیچی جریمه شدم...

+چرااا؟

×رفته بودم مشهد برای کارام...

+خب؟؟

×هیچی دیگه...به سوپر بایزر گفتم میخوام برم اینم باورش نشده برام مرخصی رد نکرده...

+خب؟؟

×الان جریمه شدم دیگه نه عید نه قبل عید میتونم مرخصی بگیرم...

+اهههههه به این بیمارستانتون...

×خب حالا تو هم...

+اون باورش نشده به تو چه ربطی داره؟؟

×دیگه چه کنیم خواهر...

+باشه پس تو بیا..

×خلم میگم مرخصی نمیدن..

+اصن گوشیو بده مامان فدایی ببینم...

×تو خونم الان..

+بهش گفتی تولدت 10 اسفنده و ما میخوایم بیایم؟؟

×اوهوم..

+چی گفت؟؟

×گفت خودم برات تولد میگیرم...تو به جریمه هات برس...

+اییییییییییی

×عصبانی نشو...

+کار نداری؟؟؟(غر غر زیر لب)

×غر غر نکن دیگه...

+خب میخواستیم بیایم اونجا...

T__T

×گریه نکن جون من...

+نمیخواام

×بخند تا تلفن رو قطع کنم..

+:)))

×آفرین خواهر عزیزم...

+:///

×کاری نداری؟؟

+نچ...

×خدافظ عزیزم...

+خدافظ عجقم...

تلفن قطع شد و خونه،با صدای خوفناکی لرزید...

جیییییییییییییییییییغغغغغغ

مامانم:چی شد؟؟

+T__T

چرا گریه میکنی؟؟

+یوسف وقت آزاد نداره....

T__T

خب حالا فکر کردم چی شد...

بعد چند دقیقه...

اااااااااااااااا

ماماااان چی شد؟؟

-__- (بغض )

بیچاره پسرم...

خب حالا چیکار کنم...

+خب حالا مامان فکر کردم چی شده...

بعدم یهو دوتاییمون از روی حرفامون بلند بلند خندیدیم...

:))))


پ.ن:این چرا اینقدر دراز شد؟؟

پ.ن:ببخشید واقعا...

پ.ن:من چه خاکی بر سرم بریزم...

پ.ن:انگشتام میدرده..

پ.ناه به این گوشی ها که هی شارژشون در مواقع اضطراری تموم میشه...









  • lays*_*
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

دوباره آمدی ولی من باز دیر رسیدم...

آمدی و دوباره زندگیم را به وجد آوردی...

از خرید برگشتیم...

بعد من خسته بودم همینجوری تلفیزیون رو روشن کردم و زدم شبکه امید...

یهویی دیدمش...

شخصیتی که الگوم بود...

شخصیتی که وقتی بچه بودم هم خودشو هم تکرارشو میدیدم...

من عاشق این کارتونم...

کوچیک که بودم هیچ وقت توجه به اینکه چرا و چجوری با هم ازدواج میکنن آخرش رو نمیکردم...

اما الان اگه هیچیشو ندیده باشم حتما 5 قسمت آخرشو میبینم چون دوست دارم...

پ.ن:برای علاقه مندان جودی آبوت...

شبکه امید ساعت6:30

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵

فضا را غرق عطر یاس کردی... دلم را مملو از احساس کردی...

داشتم توی تلگرام ول میگشتم یهو یه کانال پیدا کردم که کلی با عکساش حال کردم...


کلی با این حال کردم:))))

این ماشین رایگان در اختیار عروس و داماد ها قرار میگیره:))))

این آخر انسانیته...

دلم براشون سووووخت...

یکم مراعاتشون رو بکنیم:)

این کادوی ولنتاین اصفانیاست....

وای خدا من که کلی خندیدم:)))

خانواده رو هم خنداندم:))))))

این چه صیغه ایه:////

ااااه حالمو بد کرد:///

این رو هم برای همه توصیه میکنم...

دنبالشم یکی واسه خودم یکی واسه داداشم بخرم :))))

ای بر پدر عاشقی...

گناه داشت به خداااا T_T

این ناخن ها با طلای 24 عیار کاشته شده....

مد امساله...

آاااااخه تجمل گرایییی تا چه وقت...

پ.ن:دوستان خودم هی میرم و میام...

پس نظرات رو بزارین:))

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

میدانم که نمیدانی...

آنقدر دوستت دارم 

و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در برگرفته است 

می دانم نمی دانی 

چقدر بی آنکه بدانی می توانم دوستت داشته باشم 

بی آنکه نگاهت کنم 

صدایت کنم 

بی آنکه حتی زنده باشم 

می دانم نمی دانی 

تا بحال دوست داشتنت 

مرا به کشتن داده است ..

پ.ن:مهمان...

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵
نویسندگان