شوخی خرکی...

توی این چندین سال عمرم تا حالا اتفاقی برام نیوفتاده بود که بخوام سوزن سرم یا آمپول رو حس کنم...

یا تا حالا نشده بود که یه دفعه به خاطر حال نه زارم غش کنم بیوفتم وسط خونه...

اما این اتفاقات در طول یکساعت همشون با هم به من هجوم آوردن و حرسشون رو بلاخره خالی کردن...

بااااوررر کنین من جنبه شوخی های دانشجویی رو ندارم...

اونم دااانشششجووی پسر...

T_T

هرچی فکر میکنم به اون لحظه فورا سر و کلم توی دستشویی پیدا میشه...

جریان از جایی بود که من یکی از این جانوران کثیف به "سوسک"

را در زیر میز نهار خوری در جمع دیدم و همان موقع با جیغ پریدم روی صندلیم و روش وایسادم...

و بعد هم جیغ جیغ که یکی این بدریخت رو بکشه...

و بعد عم دختر خاله جان متوجه شد که من چی دیدم"-"

و اون هم به تبعیت از من وایساد روی صندلیش و جیغ جیغ...

کلا سالن پر شده بود از جیغ های ما...

یه لحظه آروم شدم و یه نگاه به جمع کردم دیدم مثل یه عده گاااو نشستن دارن مارو نگاه میکنن...

در این حین من عصبانی شدم و چنان جیغی زدم که همشون کف کردن...

و بعد با داد گفتم:خیلی بی نزاکتین همتون...

یکدومتون برین اونو بکشین دیگه...

مثل ماست نشستن منو نگاه میکنن...

×چیو بکشم؟؟

+برید زیر میز همه چی رو میبینید...

بعدم همشون مثل همون یه عده گاو سرشون رو بردن زیر میز...

واقعا حرکاتشون خنده دار بود...

×آخییی این جوجه که کاری به تو نداره...

چنان با پام کوبیدم تو کمر برادر جان...

×غلط کردم...بیا کشتمش..

+حالا شد...

وقتی کشتش از صندلی اومدم پایین و چهار زانو نشستم روش که پام با محل عبور اون جانور تماس پیدا نکنه...

غذام رو خوردم و وسطاش بودم که حالم بد شد و فقط سه ثانیه زمان داشتم که خودم رو برسونم به روشویی...

و آنچنان دویدم که صندلی پرت شد به عقب...

دستگیره در رو کشیدم پایین و تمام چیز هایی که توی عمرم خورده بودم همش ریخت بیرون و به باد فنا رفت...

از روشویی میخواستم بیام بیرون،یه نگاه تو آینه انداختم شده بودم رنگ گچ...

دستگیره رو کشیدم پایین و رفتم بیرون که اگه برادر جان اونجا نه ایستاده بود کاملا با زمین برخورد میکردم و اونوقت باید با سر شکسته میرفتم پیش مامانم...

وقتی بیدارشدم فقط فهمیدم که توی یه درمانگاهیم و یه سوزن سرم توی دستم بود که با هزار بدبختی و جیغ و داد و گریه دکتر به پرستار گفتش که درش بیارن تا دوباره افت فشار پیدا نکرده بودم...

پس به خاطر افت فشار بود که از حال رفتم...

:///

سرم را بلند کردم دیدم برادر جان و پسرخاله جان و  دختر خاله جان بالای سر من وایسادن...

که یه نگاه خصمانه به هر سه تاییشون انداختم...

واقعاااا شوخی زشتی بود...

سوار ماشین شدیم و اولین کاری که کردم به مامان زنگیدم چون دلم براش تنگ شده بود...

و حال بنده با همه قهر میباشم...

و شوخی زشتشون این بود که اون جانور کثیف چندش آور فاضلابی رو گذاشته بودن وسط غذای من...

پ.ن:نقشه ها برای تلافی دارم:))))


  • lays*_*
  • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶

عیدی مخصووووص...

توی ماشین نشسته بودیم که یهو یادم افتاد من از براد جان عیدی نگرفتم...

:))

+یوسف عیدی من کو؟؟من هیچی نمیگم تو نباید به روی خودت بیاری؟!

×عجب آدمیه!!مگه تو به من عیدی دادی؟؟

+همیشه گفتن بزرگترا به کوچیکترا عیدی میدن...

×بعد من به تو عیدی بدم تو به من ندی؟؟؟مگه دارییییم...

+بله داریم...بعدم تو که از برنامه های من خبر نداری:)

×ااااا خب یعنی به من می خوای عیدی بدی؟؟

+شاید به احتمال 25% بهت عیدی بدم...

×عجب پرووووویییه ایننننن...

+به جنابعالی رفتم...

×خب حالا داشبورد رو باز کن...

+وااااااییییی این برا منه؟؟

×نه پس برایه دوست دخترمه:/

+ادب داشته باش...

×خب حالا بازش کن دیگه...

+وووووووییییییی این چه خوووووشگله....

×قابل شما خواهر عزیز رو نداره...

+مرسییییی داداش گلم...

(کادوش یه ادکلن خوشبو بود...بیست دقیقه که گذشت یه جعبه کادو پیچ شده از توی کیفم در آوردم دادم بهش)

+اینم برای شما برادر جان...

×وووووویییی این برای منه...

+نه گلم برای خودم خریدم خوشم نیومد گفتم بندازمش به تو...

×بی ادب...

+بازش کن..

×واااای لعیااااا عاشقققتم این همونیه که میخواستم...

+قابل برادر گلمون رو نداره...

×مرسیییی خواهر گلم....

+خواهش برادر عزیزم...

پ.ن:ما دوتا همیشه در این وضعیت باید از هم کادو بگیریم:|||

  • lays*_*
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

تبریک سال نو...(البته پساپس)

خب وستان سال نوی همتون مبارک...

امیدوارم لحظات خوشی رو داشته باشین...

به خاطر مسافرتم دسترسی به نت برام مثل بیرون اومدن از قفسه...

:///

این پستایی هم که میزارم دارم از نت برادر استفاده میفرمایم...

و اگر بفهمد بنده جا در جا مرده ام...

:)))

سال جدید مبارک...

  • lays*_*
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

اوست که میرود...

بعضی از تنهایی‌ها درمان ندارد

پوک میکند

تکه هایی از وجودمان را حذف میکند، بعضی از تنهایی‌ها فقط یک درمان دارد، 

که باشد.. 

بیاید.. 

بماند.. 

امضا:لعیا در حال تمرین چهره...

  • lays*_*
  • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

دلم با یار نو دارد سر و کار... نو آمد،کهنه می گردد دل آزار...

همیشه اولین چیز ها شیرین هستند...

مثل اولین لبخند...

اولین نگاه...

اولین عشق...

اولین آغوش گرم...

اولین بو....

اولین سخن...

اولین خواندن...

اولین راه رفتن...

اولین دست زدن...

اولین پست...

اما یه سری چیز ها هر قدر هم که تکرار شوند باز هم شیرین هستند...

مثل آغوش گرم مادر...

مثل صحبت با یه برادر خل...

مثل بوسیدن دست پدر...

مثل دورهمی های دوستانه...

مثل شنیدن کلمات شیرین...

مثل هر جمعه عصر...

مثل صدا کردنش...

مثل بوییدنش...

مثل دیدنش...

اما یه سریا ته داستان میشه شیرین...

مثل آخرین پست...

مثل آخرین دوست صمیمی...

مثل آخرین دیدار...

مثل آخرین آغوش بعد از مدتهااا...

مثل آخرین نگاه...

مثل آخرین صحبت...

اما یه سریا هیچ وقت شیرین نیستن...

آنقدر رنج آورند که هرقدر هم که شیرینی زندگی را پس از آن بچشی باز هم تلخی تو را نابود میکند...

  • lays*_*
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

متاسفم...

انقدر از اون اشخاص مذکر جلف بدم میاااااد که هر کاری رو توی خیابونا انجام میدن...

بابا گندشو در آوردین دیگه...

درسته شیک پوش بودن و رو مد بودن خوبه اما نه دیگه هر چیزی مد شد تنتون کنین...

باور کنین به این شیک پوشی نمیگن...

این چندمین بار بود که وقتی رفتیم خیابون تا یه سری وسایل برای تولد بخریم و کیک سفارش بدیم حالم بهم خورد از هرچی آدمه...

پ.ن:لطفا به خودتون بیاین...

پ.ن:این وضع خوبی نیییست...

  • lays*_*
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...بدان عاشق شده است و گریه کرده...

امروزمدرسه کلی خندیدیم انقدری که دلم درد گرفت...

نشسته بودیم که بحث سر ازدواج و اینا شد دوستم گفت...

امیدوارم یه اصغر خوابالو با یه شلوار کردی و سیبیل قجری و زیرپوش راه راه سفید با کلی پشم روی دستاش بیاد بگیردت...

.

.

.

و حال من منتظر همان اصغر نشسته ام چشم به راه..

😂😂😅

  • lays*_*
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

حال من دگرگون است...

سلام بعد از یه مدت...

راستش خیلی حال و حوصله هیچ کسی رو ندارم...

به خاطر همین هفته پیش خیلی نبودم...

ولی الان خوبم...

خوب از اتفاقات و بد بختی های این هفته بگم براتون...

سه شنبه یه مهمونی به خاطر تولد داریم که همه فامیل دعوتن...

دوتا مهمون ویژه هم داریم که از دوستای داداشیم هستن و به دعوت بابا میان...

از کادو ها بگم براتون...

من براش یه عروسک گرفتم+ست کیف و کمربندو سر کلیدی چرم...

هادی براش ادکلن گرفت که اگه من جای هادی بودم بهش نمیدادم چون بوش عالیه...

مامان و بابا هم یه سوییچ ماشین بهش میدن...

میدونم از کادو مامان و بابا حسابی ذوق میکنه...

بقیه رو هم نمیدونم...

کارای خونه داره تقریبا تموم میشه و الان فقط اتاق من و آشپزخونه مونده...

از مرتب کردن آشپز خونه متنفرم...

کارامون باید تا دوشنبه تموم بشه...

جاتون خالی امروز کلی خندیدم...

پ.ن:سه شنبه شب مهمونی...

پ.ن:چهارشنبه امتحان ریاضی...

:////

  • lays*_*
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

درون گل چو فرغون گیر کردم... مرا بیرون بکش چون گیر کردم...

نیاز به یه تغیرات اساسی دارم...

تغیراتی در وجودم...

که مرا حسابی عوض کند...

که بشوم همانی که از خود انتظار دارم...

باید در خانه دلم را بزنم...

و بگویم در را باز کنید از اداره آمار آمده ام...

و بعد ببینم که چه خبر است...

اگر وضع خراب باشد باید درستش کنم...

اگر وضع خوب باشد باید طبقه بندی اش کنم...

در هر صورت نیاز اساسی به این تغیر دارم...

ولییی....

ولی هنوز تصمیمم را نگرفته ام...

نمیدانم از کجا شروع کنم...

نمیدانم چگونه طبقه بندی کنم....

نمیدانم با چه رویی در خانه دلم را بزنم...

نمیدانم اگر وجودم را طبقه بندی کنم...

آیا میشوم همانی که خودم میخواستم؟؟

یا یکی دیگر که انتظارش را نداشته ام...

احساسات اصلی ام را گم کرده ام...

نمیدانم باید بخندم یا باید گریه کنم...

نمیدانم چه احساسی دارم...

نمیدانم...

زندگیم پر شده است از این نمیدانم ها...

این برای من تاسف بار است...

-______-

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

کشم آهی که دامانت بگیرد...رها کردی دلم را تا بمیرد...

اول سلام بعد یه مدت کوتاه...

:)))

دوم مامانم داره خونه تکونی رو کم کم شروع میکنه...

به منم اخطار داده که وسایلاتو جمع و جور کن چند روز دیگه نوبت تو هم میشه...

پارسال خونه تکونی یکی از مهم ترین کادویی که دوستم بهم داده بود گم شد...

منم تا دو روز گریه میکردم:)

کم کم داره بوی عید میاد...

و من از الان ناراحتم...

امشب به بابام گفتم میخوام برم اسب سواری یاد بگیرم...

×چی؟؟؟

+اسب سواری...

×حرفشم نزن...

+بابا...

نه هنرستان نه اسب سواری خب پس من چی کار کنم؟؟؟

:((

×هر چی بگی باشه ولی اسب سواری نه...

+بابااااا

×گفتم نه...

+ترو جون من...

×نه...

+باووشه

پس میرم هنرستان...

×نه اون نه این...

+اه اصن ینی چی؟؟

×خودت میدونی با هر دوش مخالفم...

+هفته دیگه مسابقس میای بریم؟؟

×هفته دیگه بوسف میاد با اون برو...

+عاشققققتم بابا...

×میدونم...


خوبه نیومد اگه میگفت باهات میام نمیتونستم جنگولک بازی در بیارم ^_____^

خوووشحالم...

+بااااابا

×چیه باز؟؟

+میگم عید برنامتون چیه؟

×کو حالا تا عید...

+بندر؟؟

×نه کی گفته؟؟

+بابااااا

×فکرامو میکنم بهت میگم...

+نیم ساعت دیگه؟؟

×یه ساعت...

+اصن یه ربع دیگه...

×لوس...

یه ربع بعد...

+بااابااا

×نه نمیریم...

+چراااااا

×اول مهمون داریم...

دوم تو دلت میاد بدون یوسف جایی بری؟؟؟

+خب منظورم نیمه دوم عید بود...

×میریم شمال...

+اههه

+من نمیام

×چرااا

+چون جای تکراریهه...

×اصفهان....

+نه اونم تکراریه...

×شیراز...

+تکراریه...

×همدان....

+دوست ندارم برم اونجا...

×باش اصن همون بندر خودت...

+عششششقمیییییی....

×دیگه چی؟؟

+عاااااشقققتمم..

×خب باش برو خورده ریزه هاتو جمع کن که گم نشه دوباره منو بدبخت کنی...

+بابا...

:||


خب عید هم جفت و جور شد...

میخوام با دوستم چهره داداشیمو طراحی کنم...

بعد اکه قشنگ شد قاب بکنم بدم بهش...

پ.ن:زندگی جاریست از لطف خدا...

پ.ن:من به این جمله کاملا اعتقاد دارم...

:))

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵
نویسندگان