:)

رفتی وحتی غباری از حضورت جا نماند!

خاطرم هستی اگرچه یادگارم نیستی!

امضا بهار:دی

  • :)
  • پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۹۶

نگاهت قلبمو برده...

توی حال و هوای خودم بودم و اعصابم حسابی بهم ریخته بود...

به خاطر همین تصمیم گرفتم تمام عصبانیتم رو سر خرگوش بیچاره خالی کنم...

رفتم از توی حال زیر مبل پیداش کردم و با حالتی وحشیانه آوردمش تو اتاق و در و محکم بستم...

بیچاره میخکوب شد...

بعد یه نگاه مظلوم و اندر سهیفانه بهم انداخت...

انقدر تو اون لحظه حالم از خودم بهم خورد که چرا با این بد بخت اینجوری رفتار کردم...

بعدم شروع کردم بهش بگم منو ببخش...

ترو خدا به دل نگیر...

اصلا منظوری نداشتم...

در حال گفتن بودم که دیدم بابام و هادی وایسادن دم در اتاق و انقدر قرمز شده بودن که فکر کنم اگه یه ب میگفتم از خنده میترکیدن...

یواش پاشدم رفتم سمتشون و با اشاره دست و سر و پا بیرونشون کردم و در رو بستم...

دیدم دوباره این خرگوشه داره مظلوم نگاه میکنه...

برگشتم بهش گفتم...

اینجوری نگاه نکن...نکن اینجوری الان میزنم زیر گریه ها...بعد نمیتونی جمعم کنیااا...

پ.ن:خل شدم به جون خودم:||

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

شوخی خرکی...

توی این چندین سال عمرم تا حالا اتفاقی برام نیوفتاده بود که بخوام سوزن سرم یا آمپول رو حس کنم...

یا تا حالا نشده بود که یه دفعه به خاطر حال نه زارم غش کنم بیوفتم وسط خونه...

اما این اتفاقات در طول یکساعت همشون با هم به من هجوم آوردن و حرسشون رو بلاخره خالی کردن...

بااااوررر کنین من جنبه شوخی های دانشجویی رو ندارم...

اونم دااانشششجووی پسر...

T_T

هرچی فکر میکنم به اون لحظه فورا سر و کلم توی دستشویی پیدا میشه...

جریان از جایی بود که من یکی از این جانوران کثیف به "سوسک"

را در زیر میز نهار خوری در جمع دیدم و همان موقع با جیغ پریدم روی صندلیم و روش وایسادم...

و بعد هم جیغ جیغ که یکی این بدریخت رو بکشه...

و بعد عم دختر خاله جان متوجه شد که من چی دیدم"-"

و اون هم به تبعیت از من وایساد روی صندلیش و جیغ جیغ...

کلا سالن پر شده بود از جیغ های ما...

یه لحظه آروم شدم و یه نگاه به جمع کردم دیدم مثل یه عده گاااو نشستن دارن مارو نگاه میکنن...

در این حین من عصبانی شدم و چنان جیغی زدم که همشون کف کردن...

و بعد با داد گفتم:خیلی بی نزاکتین همتون...

یکدومتون برین اونو بکشین دیگه...

مثل ماست نشستن منو نگاه میکنن...

×چیو بکشم؟؟

+برید زیر میز همه چی رو میبینید...

بعدم همشون مثل همون یه عده گاو سرشون رو بردن زیر میز...

واقعا حرکاتشون خنده دار بود...

×آخییی این جوجه که کاری به تو نداره...

چنان با پام کوبیدم تو کمر برادر جان...

×غلط کردم...بیا کشتمش..

+حالا شد...

وقتی کشتش از صندلی اومدم پایین و چهار زانو نشستم روش که پام با محل عبور اون جانور تماس پیدا نکنه...

غذام رو خوردم و وسطاش بودم که حالم بد شد و فقط سه ثانیه زمان داشتم که خودم رو برسونم به روشویی...

و آنچنان دویدم که صندلی پرت شد به عقب...

دستگیره در رو کشیدم پایین و تمام چیز هایی که توی عمرم خورده بودم همش ریخت بیرون و به باد فنا رفت...

از روشویی میخواستم بیام بیرون،یه نگاه تو آینه انداختم شده بودم رنگ گچ...

دستگیره رو کشیدم پایین و رفتم بیرون که اگه برادر جان اونجا نه ایستاده بود کاملا با زمین برخورد میکردم و اونوقت باید با سر شکسته میرفتم پیش مامانم...

وقتی بیدارشدم فقط فهمیدم که توی یه درمانگاهیم و یه سوزن سرم توی دستم بود که با هزار بدبختی و جیغ و داد و گریه دکتر به پرستار گفتش که درش بیارن تا دوباره افت فشار پیدا نکرده بودم...

پس به خاطر افت فشار بود که از حال رفتم...

:///

سرم را بلند کردم دیدم برادر جان و پسرخاله جان و  دختر خاله جان بالای سر من وایسادن...

که یه نگاه خصمانه به هر سه تاییشون انداختم...

واقعاااا شوخی زشتی بود...

سوار ماشین شدیم و اولین کاری که کردم به مامان زنگیدم چون دلم براش تنگ شده بود...

و حال بنده با همه قهر میباشم...

و شوخی زشتشون این بود که اون جانور کثیف چندش آور فاضلابی رو گذاشته بودن وسط غذای من...

پ.ن:نقشه ها برای تلافی دارم:))))


  • lays*_*
  • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶

عیدی مخصووووص...

توی ماشین نشسته بودیم که یهو یادم افتاد من از براد جان عیدی نگرفتم...

:))

+یوسف عیدی من کو؟؟من هیچی نمیگم تو نباید به روی خودت بیاری؟!

×عجب آدمیه!!مگه تو به من عیدی دادی؟؟

+همیشه گفتن بزرگترا به کوچیکترا عیدی میدن...

×بعد من به تو عیدی بدم تو به من ندی؟؟؟مگه دارییییم...

+بله داریم...بعدم تو که از برنامه های من خبر نداری:)

×ااااا خب یعنی به من می خوای عیدی بدی؟؟

+شاید به احتمال 25% بهت عیدی بدم...

×عجب پرووووویییه ایننننن...

+به جنابعالی رفتم...

×خب حالا داشبورد رو باز کن...

+وااااااییییی این برا منه؟؟

×نه پس برایه دوست دخترمه:/

+ادب داشته باش...

×خب حالا بازش کن دیگه...

+وووووووییییییی این چه خوووووشگله....

×قابل شما خواهر عزیز رو نداره...

+مرسییییی داداش گلم...

(کادوش یه ادکلن خوشبو بود...بیست دقیقه که گذشت یه جعبه کادو پیچ شده از توی کیفم در آوردم دادم بهش)

+اینم برای شما برادر جان...

×وووووویییی این برای منه...

+نه گلم برای خودم خریدم خوشم نیومد گفتم بندازمش به تو...

×بی ادب...

+بازش کن..

×واااای لعیااااا عاشقققتم این همونیه که میخواستم...

+قابل برادر گلمون رو نداره...

×مرسیییی خواهر گلم....

+خواهش برادر عزیزم...

پ.ن:ما دوتا همیشه در این وضعیت باید از هم کادو بگیریم:|||

  • lays*_*
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

تبریک سال نو...(البته پساپس)

خب وستان سال نوی همتون مبارک...

امیدوارم لحظات خوشی رو داشته باشین...

به خاطر مسافرتم دسترسی به نت برام مثل بیرون اومدن از قفسه...

:///

این پستایی هم که میزارم دارم از نت برادر استفاده میفرمایم...

و اگر بفهمد بنده جا در جا مرده ام...

:)))

سال جدید مبارک...

  • lays*_*
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

اوست که میرود...

بعضی از تنهایی‌ها درمان ندارد

پوک میکند

تکه هایی از وجودمان را حذف میکند، بعضی از تنهایی‌ها فقط یک درمان دارد، 

که باشد.. 

بیاید.. 

بماند.. 

امضا:لعیا در حال تمرین چهره...

  • lays*_*
  • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

دلم با یار نو دارد سر و کار... نو آمد،کهنه می گردد دل آزار...

همیشه اولین چیز ها شیرین هستند...

مثل اولین لبخند...

اولین نگاه...

اولین عشق...

اولین آغوش گرم...

اولین بو....

اولین سخن...

اولین خواندن...

اولین راه رفتن...

اولین دست زدن...

اولین پست...

اما یه سری چیز ها هر قدر هم که تکرار شوند باز هم شیرین هستند...

مثل آغوش گرم مادر...

مثل صحبت با یه برادر خل...

مثل بوسیدن دست پدر...

مثل دورهمی های دوستانه...

مثل شنیدن کلمات شیرین...

مثل هر جمعه عصر...

مثل صدا کردنش...

مثل بوییدنش...

مثل دیدنش...

اما یه سریا ته داستان میشه شیرین...

مثل آخرین پست...

مثل آخرین دوست صمیمی...

مثل آخرین دیدار...

مثل آخرین آغوش بعد از مدتهااا...

مثل آخرین نگاه...

مثل آخرین صحبت...

اما یه سریا هیچ وقت شیرین نیستن...

آنقدر رنج آورند که هرقدر هم که شیرینی زندگی را پس از آن بچشی باز هم تلخی تو را نابود میکند...

  • lays*_*
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

متاسفم...

انقدر از اون اشخاص مذکر جلف بدم میاااااد که هر کاری رو توی خیابونا انجام میدن...

بابا گندشو در آوردین دیگه...

درسته شیک پوش بودن و رو مد بودن خوبه اما نه دیگه هر چیزی مد شد تنتون کنین...

باور کنین به این شیک پوشی نمیگن...

این چندمین بار بود که وقتی رفتیم خیابون تا یه سری وسایل برای تولد بخریم و کیک سفارش بدیم حالم بهم خورد از هرچی آدمه...

پ.ن:لطفا به خودتون بیاین...

پ.ن:این وضع خوبی نیییست...

  • lays*_*
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...بدان عاشق شده است و گریه کرده...

امروزمدرسه کلی خندیدیم انقدری که دلم درد گرفت...

نشسته بودیم که بحث سر ازدواج و اینا شد دوستم گفت...

امیدوارم یه اصغر خوابالو با یه شلوار کردی و سیبیل قجری و زیرپوش راه راه سفید با کلی پشم روی دستاش بیاد بگیردت...

.

.

.

و حال من منتظر همان اصغر نشسته ام چشم به راه..

😂😂😅

  • lays*_*
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

حال من دگرگون است...

سلام بعد از یه مدت...

راستش خیلی حال و حوصله هیچ کسی رو ندارم...

به خاطر همین هفته پیش خیلی نبودم...

ولی الان خوبم...

خوب از اتفاقات و بد بختی های این هفته بگم براتون...

سه شنبه یه مهمونی به خاطر تولد داریم که همه فامیل دعوتن...

دوتا مهمون ویژه هم داریم که از دوستای داداشیم هستن و به دعوت بابا میان...

از کادو ها بگم براتون...

من براش یه عروسک گرفتم+ست کیف و کمربندو سر کلیدی چرم...

هادی براش ادکلن گرفت که اگه من جای هادی بودم بهش نمیدادم چون بوش عالیه...

مامان و بابا هم یه سوییچ ماشین بهش میدن...

میدونم از کادو مامان و بابا حسابی ذوق میکنه...

بقیه رو هم نمیدونم...

کارای خونه داره تقریبا تموم میشه و الان فقط اتاق من و آشپزخونه مونده...

از مرتب کردن آشپز خونه متنفرم...

کارامون باید تا دوشنبه تموم بشه...

جاتون خالی امروز کلی خندیدم...

پ.ن:سه شنبه شب مهمونی...

پ.ن:چهارشنبه امتحان ریاضی...

:////

  • lays*_*
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵
نویسندگان