امروز رفتم مدرسه...
بعد اینکه بچه هارو دیدم سه تایی رفتیم زیرزمین آخه قرار بود اونجا دبیر ریاضیمون سوالای شیفت صبح رو برامون بیاره...
😊😊😆😆😅
خیلیی کیف میداد وقتی داشت جواب سوال های شیفت صبح رو میگفت و از اونور میگفت که کدومش میاد تو امتحان ما....
سوال ها رو داشت میگفت که من توی فکر رفتم که چرا این اینجوری محاسبه میشه😞😞😞
که یهو دبیرمون گفت عباسی چیزی شده؟؟
کل سه صفی که توی نماز خونه بود برگشت طرفم...
😕😕😟😶
من یهو به خودم اومدم گفتم نه چیزی نیست...
اومدیم بالا به ریحانه میگم مگه قیافم چطوری بود؟؟
گفت ابروهات تو هم رفته بود بعد دهنت نیمه واز بود بعد چشات حالت غمگین داشت😑😑
دستت هم روی چونه ات بود...
خودم که تصور کردم خیلی خندیدم😂😂😂😂
زنگ خورد اومدیم تو حیاط...
برای اولین بار از روی استرس گشنم شده بود به همین دلی ساندویچ مرغم رو خوردم همون موقع...😕😕😑😣
باورم نمیشد که از روی استرس باشه...
رفتیم سر جلسه امتحان...
برگه سوالا رو پخش کردن...
خب خدا رو شکر همش آسون بود...
اما 
آخههههه چرا بی دقتی؟؟؟
الان دارم به جوابایی که توی چک نویس نوشتم نگاه میکنم ...
هر پنج دقیقه میگم خاک توسرت که نتونستی اینو بنویسی...
پ.ن:بی دقتی خیییلی بدهه😑😑😤😣😟😩😶😒😞😖😌