چشمان زیبایش را به آسمان دوخت،با دیدنش لبخند زیبایی بر روی لبانش نقش بست،لبخندی که تا کنون بر روی لبانش ندیده بودم.از او پرسیدم چه چیزی تو را اینگونه خوشحال میکند؟

مثل اینکه دلش نمی آمد از آسمان دل بکند و به من نگاه کند...

باز صدایش زدم دوباره صدایش زدم اما هیچ جوابی نیافتم،مثل مرده ای بود که جسم زیبایش را اینجا گذاشته بود و روحش را به باد سپرده بود بادی که روحش را به سوی آن میبرد ، نزدیکش شدم خواستم دستم را روی شانه اش بگذارم تا شاید جوابی یافتم ،اما نتوانستم ، نمیتوانستم رویای زیبایش را خراب کنم...

هنوز به آسمان خیره بود...

با خود گفتم بهتر است که من هم به آسمان نگاه کنم تا شاید وارد رویای زیبای او شوم...

سرم را به سوی آسمان برگرداندم...

حال میفهمیدم که چرا دل از آسمان نمی کند...

من هم شدم جسمی بی روح که روحش را به دست باد سپرده بود....

حال هردویمان به آن نگاه میکردیم...

نگاه های من به اتمام رسید ، به طرف او نگاه کردم اما او هنوز به آسمان شب دل باخته بود...

آخر چرا اینقدر به آسمان نگاه میکرد؟

شاید میخواست تلافی روز ها و شب هایی را که در بیمارستان بود درآورد...

تا به حال لبخندی به این زیبایی روی صورتش ندیده بودم ، نمیدانستم که چه چیزی آنقدر اورا خوشحال کرده است...

اما میدانستم که هرچه بود ، داشت با او با لبخند راز و نیاز میکرد...

شب عجیبی بود مثل نوزادانی که تازه به دنیا آمده اند رفتار میکرد ، دوست داشت مثل آنها همه چیز را در یک شب بفهمد...

آن شب تا صبح یک دل سیر نگاهش کردم ، نگاه هایی که او برایم بی جواب میگذاشت...

پ.ن:مخاطب خاص داشت...😊😊