امروز صبح از خواب ناز پاشدم مامانم گفت برو یه دوش بگیر چون قراره نهار همه ی فامیل بریم خونه مادربزرگ...
+ساعت چند میخوایم بریم؟
-ساعت 11 که یکم کمک مادربزرگ کنیم..
+باوووشه...
+ولی من امتحان دارم...
-چقدر بهت گفتم بشین بخون نخوندی!! اینم نتیجش😑😕😐
+خوو ببخشید کتاب میارم دنبالم..
-خود دانی...
رفتم حمام اومدم ساعت 10:35 بود...
این نیم ساعت رو داشتم تو کمدلباسام میگشتم ببینم چیزی میابم برای پوشیدن که یهو...
یه لباس یابیدم که تاحالا نپوشیده بودمش...
(از تهران خریده بودمش،یه مدت هم دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم)
+مااااااماااان
-بله؟؟
+یه لحظه بیا...
-جانم بگو؟؟
+این خوبه بپوشم؟؟
-اوهوم خوبه...
+اینو بپوشم یا اون صورتیه رو؟؟
-هم اون خوبه هم این خوبه...
+یکیشو بگو مامان گیج شدم...
-من میگم اینو بزار برای مهمونی خونه خاله زهره بابا، خونه مادربزرگ کسی نیست همین صورتیه خوبه...
+باوووشه
+مرسی مامان...
مامانم رفت و یه ربع دیگه...
-لعیااااا
+بله مامان؟؟
-بیا یه لحظه
+جانم مامان؟؟
-این بهتره بپوشم یا اون؟؟
+سبزه بهتر مامان..
-مطمئن؟؟
+بله،اونو بزار خونه خاله زهره بپوش...
-باشه مرسی...
+وظیفه بود...
کارامونو کردیم که بریم سوار ماشین شیم من گفتم آخ ساعتم نیس...😕😕😯
بابام گفت حالا یه ایندفعه ساعت دستت نکن...
+نمیشه من ساعتمو میخوام...
×بیا این کلیدا برو در خونه رو باز کن برو برش دار بیا...
+من تنها برم؟؟!
×انتظار دیگه ای داری؟؟
+به هادی بگین بیاد باهام...
×هادی میری؟؟
÷نه نمیرم خودش بره...
+اصن خودم میرم نخواستم هیچ کدومتون بیاین...😒😒
رفتم تو خونه ساعتمو برداشتم اومدم..
راه افتادیم رفتیم خونه مادربزرگ...
آش جو به اضافه ته چین مرغ...
(دقیقا چیزایی بود که دوس داشتم)
کم کم همه اومدن....
نهار خوردیم و بعدش حرفیدیم...
پ.ن:خیییلی خوش گذشت😊😊