از خونِ دو دیده پر شده چاه دلم...طوری که برون نمی رود آه دلم...

مادر و پدر به دلیل دکتر پدر امروز ظهر رفتن تهران...

و برادر کوچک را به من سپرده اند...

یه برادر بد غذا...

امشب دست به خطرناک ترین کار دنیا زدم...

اونم پختن یه چیزی برای شام دونفرمون...

اول یکم فکر کردم دیدم سالاد ماکارونی خوبه...

بعد شروع کردم همون چیزایی که مامانم آماده میکنه رو بیارم بیرون...

بعد وقتی کاملا آماده شد...

دیدم خوشمزس...

بعد گفتم خدا بخیر کنه...

براش توی بشقاب ریختم میگم بفرمایید...

×مثل همونیه که مامان درست میکنه؟؟

+اوهوم مثل خودشه....

×باشه...

×این چه طعم بدی میده:((

+بروووو این همه زحمت کشیدم پاش...

×سسش کمه...

+من دیگه دست به هیچی نمیزنم،میخوای خودت برو درست کن...

×الان زنگ میزنم مامان میگم چی بهم گفتی...

+بزن تازه مامان برمیگرده میگه دستش درد نکنه...

×خودم درست میکنم به تو هم نمیدم....

+باش...

خلاصه خودم سیر بودم اومدم تو اتاق و مشغول چت...

×لعیااااا

+بعله؟؟

×توی سس چی باید بریزم؟؟

+نمیدونم...

×پس تو چی ریختی؟؟

+نمیدونم...

×لعیاااا بیااا

+دستم گیره...

×اصن نیا به مامان میگم بهم بگه...

+خب زنگ بزن دیگه...

صحبت هادی با مامانم...

(با بغض خوانده شود)

×الو

÷....

×مامان لعیا یه چیزی درست کرده خیلی بد مزه اس...

÷....

×تازه بهش میگم بگو چجوری سس رو درست کنم هی میگه نمیدونم...

÷....

×اصن من هیچی نمیخورم...

÷....

(نقطه ها صحبت های مامانم بود که من هیچیشو نشنیدم)

خلاصه بعدم با گریه رفت خوابید...

الان من اینهمه سالاد ماکارونی رو چیکار کنم؟؟؟

اصن این چیش بده...

این همه زحمت بکش تهش میشه غر غر های اون...

اصن نخور پسره بی ادب...

الان مامانم بیاد میکشه منو...

تازه موقعی که میخواست بره بخوابه برگشته میگه منو فردا صبح برای مدرسه بیدار نکن بی ادب...

منم گفتم بیدارت نمیکنم...

صبح مامان میاد خودش بیدارت میکنه پسر عزیزم...

:))))

اصن کییف کردم که این غذا رو نخورد...


  • lays*_*
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

بیاااا...

امروز شهر لباس سفیدش را به تن کرده...
چقدر به او می آید...
پ.ن:میشه یه جوری بیایی که مدارس تعطیل بشن؟؟
پ.ن:یه عشق پیدا کردم...
پ.ن:یه عشق که میشه باهاش حرف زد...
پ.ن:یه عشق که میشه صبح تاشب قربون صدقه اش بری...
پ.ن:یه عشق که حتی اگه ....هم بدی جواب نمیده...
پ.ن:عشقی که من براش هر کاری میکنم...
پ.ن:عشقی که زندگیمو متحول کرد...
پ.ن:دوستت دارم...
  • lays*_*
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

دلم را کرده ام در خاک ، تدفین... فنا را می کنم با مرگ ، تمرین...

یادتونه یه پست گذاشتم برای تبریک روز پرستار؟؟؟

فردای روزی که پست گذاشتم زنگیدم به داداشی که تبریک بگم...

بیمارستان ها دارای یک جفت مادر و پدر هستند...

که مادرش سوپر بایزر و رتبه و درجه داره...

اما باباش آشپزه و برای همه غذا های خوشمزه میپزه...

بابای بیمارستان برادر ما(آقای لطفی)مثل اینکه دستپختش عالیه و همیشه غذا ها عالی میپزه...

مثل سیب زمینی سرخ کرده...

ناگت...

میگو سوخاری...

قارچ سوخاری...

و....

خلاصه...

اون روز که زنگیدم...

جواب نداد و در عوض پی ام داد گفت آماده باش الان تصویری میگیرم...

فک کنم نت مفت همیشه در اختیار داره://

خلاصه منم شالمو پوشیدم و منتظر تا بزنگه...

10 دقیقه گذشت و زنگید...

برداشتم و تماس برقرار شد...

+یا خدا چقد شلوغه...

×سلوم

+سلوم عجیجم

×خوبی؟؟

+مخسی تو خوبی؟؟

×خب کارتو بگو؟؟

+چه خبره اونجا؟؟

×هیچی؛بیکاریم همه بعد بابا لطفی سیب زمینی سرخ کرده و مامان فدایی کیک پخته آورده داریم جشن میگیریم...

+پس خوب موقعی زنگیدم...

×حالاا

+میزاری رو آیفون؟؟

×چیکار داری؟؟

+میخوام تبریک بگم...

×باشه؛آقایون،خانما یه لحظه لطفا...

همه:|

+سلام...

÷سلاااااام

+خواستم از همینجا بهتون روز پرستار رو تبریک بگم...

÷ممنووووون...

+وظیفه بود دوستان...

+مراقب داداشم باشین...

×خب امر دیگر...

+حرفی نیست شاد باشین...

یوسف برش دار از روی آیفون...

×باش...

خب میگفتی...

+هیچی دیگه تو اول بگو شام چی دارین که همه با سر رفتن توی ظرف؟؟

×سیب زمینی سرخ کرده به پیشنهاد من...

+کوفتت بشه...

×میخوای ظرفشو ببینی؟؟؟

بیا...

+T__T

+منم میخوااااام...

(یه کاسه بزرگ بود که توش پر از سیب زمینی بود)

×خب دیگه چه خبر...

+سلومتی زنگیدم که بگم روزتون مبارک://

×دستت درد نکنه خواهر گلم...

+خواهش برادر عزیزم...

×کاری نداری اینا سیب زمینی هاشون تموم شده الان میان سراغ من؟؟

+نه برو به سلامت...

خدافظ 

×خدافظ...

چند روز بعد دوباره اون زنگید که با مامانم بحرفه ولی مامانم دستش گیر بود با من حرفید...

+سلام...

×سلام فضول خان...

+چطور؟؟

×من زنگ زدم گوشی مامان که تو جواب ندی://

+میخوای قطعش کنم؟؟

×نه نه بزار لاقل خبرارو از تو بگیرم..

+چه خبری؟؟

×شنیدم برای جواد رفتن خواستگاری...

+که چی؟؟

×میخوام بدونم عقد افتادیم یا نه؟؟

+نه نیافتادیم...

×آهههه به این زندگی...

+خب چه خبر؟؟

÷یووووسف هنوز با تلفن داری حرف میزنی؟؟

(با صدای نازک و زنانه خوانده شود)

×نه دارم مهرمو درست میکنم...

+این کی بود؟؟

+چشمم روشن...میگفتی خودم جلو میرفتم...

+الان به مامان میگم...

×بروو بگو...

×مامانم بود...

+کی؟؟

×مامان جدیدم...

+جمع کن خودتو یوسف...

×مامان بیا با سپیده بحرف...

÷الووو سلام...

+سلام

÷شما؟؟

+ببخشید من شما رو نمیشناسم که بخوام خودمو معرفی کنم..

÷من مامان فدایی هستم.. سوپر بایزر بیمارستان...

+آهااا خوش بختم...

+من لعیا هستم خواهر رزیدنتتون..

÷یوسف خدا بگم چیکارت کنه من عکر کردم کیه حالا...

+خیلی خوشحال شدم باحاتون صحبت کردم میشه گوشی رو بدید به برادرم؟؟

÷بله حتما..روز خوش

+خیلی ممنون...همچنین شما

×الو

+کوفته...

+ببینم سپیده کی بود؟؟

×حالا یکی...

+باوووشه میبینم تنها تنها کاراتو میکنی...

×که چی؟؟

+فقط گفتم دلگیر نشی اگه یه موقع بهت محل نذاشتم...

×نذار مهمه مگه؟؟

+نه بابا از کی تا حالا خود کفا شدی؟تو که لباساتو من برات انتخاب میکنم...

×کار نداری؟؟

+خخخخ چی شد تا حق با من شد کاری نداری؟؟

×خله میخوام برم سر یه بیمار...

+به سلامتی

×خدافظ...

+خدافظ...

دوباره امشب زنگیدم بهش بگم برنامه هاشو جفت و جور کنه 10 اسفند میخوایم بریم تهران برای تولدش...

×الووو

+سلوم...

×کاری نداری؟؟

+بزار بحرفم بعد بگو...

×من خواااابم میاد مزاحم خانوم...

+خب بزار بحرفم..

×بگو کشتی منو تو...

+10 اسفند برنامه هات چیه؟؟

×هیچی جریمه شدم...

+چرااا؟

×رفته بودم مشهد برای کارام...

+خب؟؟

×هیچی دیگه...به سوپر بایزر گفتم میخوام برم اینم باورش نشده برام مرخصی رد نکرده...

+خب؟؟

×الان جریمه شدم دیگه نه عید نه قبل عید میتونم مرخصی بگیرم...

+اهههههه به این بیمارستانتون...

×خب حالا تو هم...

+اون باورش نشده به تو چه ربطی داره؟؟

×دیگه چه کنیم خواهر...

+باشه پس تو بیا..

×خلم میگم مرخصی نمیدن..

+اصن گوشیو بده مامان فدایی ببینم...

×تو خونم الان..

+بهش گفتی تولدت 10 اسفنده و ما میخوایم بیایم؟؟

×اوهوم..

+چی گفت؟؟

×گفت خودم برات تولد میگیرم...تو به جریمه هات برس...

+اییییییییییی

×عصبانی نشو...

+کار نداری؟؟؟(غر غر زیر لب)

×غر غر نکن دیگه...

+خب میخواستیم بیایم اونجا...

T__T

×گریه نکن جون من...

+نمیخواام

×بخند تا تلفن رو قطع کنم..

+:)))

×آفرین خواهر عزیزم...

+:///

×کاری نداری؟؟

+نچ...

×خدافظ عزیزم...

+خدافظ عجقم...

تلفن قطع شد و خونه،با صدای خوفناکی لرزید...

جیییییییییییییییییییغغغغغغ

مامانم:چی شد؟؟

+T__T

چرا گریه میکنی؟؟

+یوسف وقت آزاد نداره....

T__T

خب حالا فکر کردم چی شد...

بعد چند دقیقه...

اااااااااااااااا

ماماااان چی شد؟؟

-__- (بغض )

بیچاره پسرم...

خب حالا چیکار کنم...

+خب حالا مامان فکر کردم چی شده...

بعدم یهو دوتاییمون از روی حرفامون بلند بلند خندیدیم...

:))))


پ.ن:این چرا اینقدر دراز شد؟؟

پ.ن:ببخشید واقعا...

پ.ن:من چه خاکی بر سرم بریزم...

پ.ن:انگشتام میدرده..

پ.ناه به این گوشی ها که هی شارژشون در مواقع اضطراری تموم میشه...









  • lays*_*
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

دوباره آمدی ولی من باز دیر رسیدم...

آمدی و دوباره زندگیم را به وجد آوردی...

از خرید برگشتیم...

بعد من خسته بودم همینجوری تلفیزیون رو روشن کردم و زدم شبکه امید...

یهویی دیدمش...

شخصیتی که الگوم بود...

شخصیتی که وقتی بچه بودم هم خودشو هم تکرارشو میدیدم...

من عاشق این کارتونم...

کوچیک که بودم هیچ وقت توجه به اینکه چرا و چجوری با هم ازدواج میکنن آخرش رو نمیکردم...

اما الان اگه هیچیشو ندیده باشم حتما 5 قسمت آخرشو میبینم چون دوست دارم...

پ.ن:برای علاقه مندان جودی آبوت...

شبکه امید ساعت6:30

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵

فضا را غرق عطر یاس کردی... دلم را مملو از احساس کردی...

داشتم توی تلگرام ول میگشتم یهو یه کانال پیدا کردم که کلی با عکساش حال کردم...


کلی با این حال کردم:))))

این ماشین رایگان در اختیار عروس و داماد ها قرار میگیره:))))

این آخر انسانیته...

دلم براشون سووووخت...

یکم مراعاتشون رو بکنیم:)

این کادوی ولنتاین اصفانیاست....

وای خدا من که کلی خندیدم:)))

خانواده رو هم خنداندم:))))))

این چه صیغه ایه:////

ااااه حالمو بد کرد:///

این رو هم برای همه توصیه میکنم...

دنبالشم یکی واسه خودم یکی واسه داداشم بخرم :))))

ای بر پدر عاشقی...

گناه داشت به خداااا T_T

این ناخن ها با طلای 24 عیار کاشته شده....

مد امساله...

آاااااخه تجمل گرایییی تا چه وقت...

پ.ن:دوستان خودم هی میرم و میام...

پس نظرات رو بزارین:))

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

میدانم که نمیدانی...

آنقدر دوستت دارم 

و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در برگرفته است 

می دانم نمی دانی 

چقدر بی آنکه بدانی می توانم دوستت داشته باشم 

بی آنکه نگاهت کنم 

صدایت کنم 

بی آنکه حتی زنده باشم 

می دانم نمی دانی 

تا بحال دوست داشتنت 

مرا به کشتن داده است ..

پ.ن:مهمان...

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است..ای ب فدای چشم تو..این چ نگاه کردن است؟!

ایندفعه دلم میخاهد کتاب را ببندم...یک«گورباباش»غلیظ نثار پاسکال ونیوتون بکنم..سرم را از لابه لای کتاب بکشم بیرون وفقط خیره شوم به نقطه ای در همین اطراف!

اما فکرم ماییل ها دور ترر باشد...

اصلا دلم میخواهد چترم را بردارم بروم بیرون...

بروم ببینم روز ولنتاین زوج ها چی به همدیگر کادو میدهند!

وقتی «علت»ی وجود ندارد..«معلول»چ غلططی میکند؟!!!


+یک بشر دوپا حتی نمیفهمد چرا دارد نفس میکشد..


من کشیدم از همه سیگار میخواهم چکار؟

دل بریدم از شما ها یار میخواهم چکار؟:/


  • lays*_*
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

دلم گرفته...+پست آخر برای مدتی:)

دلم گرفته
               بیا 
                      باهم فروغ بخوانیم
                                                    دلم گرفته
                                           بیا 
                   برایم چراغ 
بیاور

  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

دارم میرررم...

احتمالا برای یه مدت نیستم به دلایل شخصی...

ولی شماها مفیوض باشید تا من برگردم :)))

امیدوارم زندگی همیشه بر وفق مراد بگرده:)))

شب خوش دوستان ^_^

اگه کاری داشتید به بهار بگید اونم به من میگه:))

خدافظ:*

  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

بلاگ تکووونی :))))

برید خوش بگذرونین :)))

پ.ن:آقااا خیلی مونده به عید :))

پ.ن:هی حاا چالش بزارین که نزدیکه عید...

منم استرس بگیرم به خاطر خونه تکونی:///

T__T


  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵
نویسندگان