تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است..ای ب فدای چشم تو..این چ نگاه کردن است؟!

ایندفعه دلم میخاهد کتاب را ببندم...یک«گورباباش»غلیظ نثار پاسکال ونیوتون بکنم..سرم را از لابه لای کتاب بکشم بیرون وفقط خیره شوم به نقطه ای در همین اطراف!

اما فکرم ماییل ها دور ترر باشد...

اصلا دلم میخواهد چترم را بردارم بروم بیرون...

بروم ببینم روز ولنتاین زوج ها چی به همدیگر کادو میدهند!

وقتی «علت»ی وجود ندارد..«معلول»چ غلططی میکند؟!!!


+یک بشر دوپا حتی نمیفهمد چرا دارد نفس میکشد..


من کشیدم از همه سیگار میخواهم چکار؟

دل بریدم از شما ها یار میخواهم چکار؟:/


  • lays*_*
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

دلم گرفته...+پست آخر برای مدتی:)

دلم گرفته
               بیا 
                      باهم فروغ بخوانیم
                                                    دلم گرفته
                                           بیا 
                   برایم چراغ 
بیاور

  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

دارم میرررم...

احتمالا برای یه مدت نیستم به دلایل شخصی...

ولی شماها مفیوض باشید تا من برگردم :)))

امیدوارم زندگی همیشه بر وفق مراد بگرده:)))

شب خوش دوستان ^_^

اگه کاری داشتید به بهار بگید اونم به من میگه:))

خدافظ:*

  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

بلاگ تکووونی :))))

برید خوش بگذرونین :)))

پ.ن:آقااا خیلی مونده به عید :))

پ.ن:هی حاا چالش بزارین که نزدیکه عید...

منم استرس بگیرم به خاطر خونه تکونی:///

T__T


  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

نمیدانی در این دل چه آشوبیست به خاطر تو...

میدانم که نمیدانی بعد رفتنت چه آشوبی در دلم به پاکردی؟؟
میشود برگردی؟؟
دلم به خاطر تو گرفته است...
دریافت


  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

آمدی؛ولی باز به پیش من نیامدی...

امروز با دوستم رفتیم راهپیماییی:))
وایییی که چقدر خوش گذشت...
ولی باز از اون یه عده افراد که همه چیو به تمسخر میگیرن پیداشون شد :/
بعد هیئت بابای دوستم رو دیدیم که داشتن سرود میخوندن...
تو اون شلوغی ما دوتا داشتیم مثل پیرزنا حرف میزدیم....
(آخه این دوستم امسال از مدرسه رفت بخاطر همین خیلی حرف داریم برای زدن که خیییلی وقتا،وقت کم میاریم)
پ.ن:عاشقتم:*
  • lays*_*
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵

گر گذرد به سوی ما هم خورد؛سری بزن...

اینبار هم آمد...

اما بدون سر و صدا...

آنچنان که من هم متوجه حضورش نشدم...

انگار فقط میاید که خبری بگیرد و برود...

کاش میتوانستم او را برای چند لحظه ببینم...

کاش میتوانستم اورا به هر بهانه ای برای چند لحظه نگه دارم...

پ.ن:گر گذرد به سوی ما خورد ؛ سری به ما بزن...

  • lays*_*
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵

چه وضع پیچیده ای!!!

گفتم یه چیزیم هست ولی نمیدونم چم شده...

نگو من فقط اینجوری نیستم همه اینجوری شدن :/

از جمله دبیران محترمه:))

دیروز دینی داشتیم...

بعد دبیر محترمه اسرار که این آیه باید حفظ بشه چون ستاره داره...

ماهم همه انکار که این ستاره برای اون یکیه نه این یکی...

بعد یهو دبیر محترمه برگشت گفت(حرف مفت نزن):0

من...

کل کلاس...

خودش:)

بعد دوباره امروز مطالعات داشتیم این دبیر محترمه هر وقت میاد سرکلاس ما پسرش میزنگه میگه من یه چیزی هوس کردم...

اون جلسه گفت زغال اخته ^___^

این جلسه هرچی گفت که چی میخواد دبیر محترمه گوشیش خراب بود نمیشنید...

بعد چون نمیشنید به ما ها گفت (دودقیقه لال شید):0

دوباره

من...

کل کلاس...

خودش:))

بقول بچه ها بس که فک زد سلول های مخم ترکید ://

پ.ن:امروز جشنواره غذا داشتیم:))

کلی خندیدیم:)))))))

بعدشم از اداره میخواستن بیان...

از بس که این دبیرا ایستیریس داشتن ماها کلی فحش خوردیم://

دبیر ادبیات برگشته میگه (اینا که سلیقه ندارن):/

من://

بچه های کارگر:////

خودش:)))

دبیر عربی :)))))))

پ.ن:برگه های انتخاب رشته رو بهمون دادن نمیدونم چجوری الویت بندی کنم؟؟

پ.ن:اصن مثل چی موندم توش"_"

پ.ن:با هر کی میحرفم یا از خوبی های ریاضی فقط میگه یا از خوبی های تجربی..

پ.ن:شما آدم بی طرف موجود ندارین؟؟

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

چگونه پیدایت کنم؛وقتی نمیدانم چگونه گمت کرده ام!!

همین؟
بیایى و بزنى و بروى و ببخشید؟!
نه جانم!
با یک کلمه 
هیچ چیز مثلِ اولَش نمیشود
باید وجود داشت
باید ماند و جبران کرد
"ببخشید" را همه بلدند؛
مثلِ نقل و نبات به زبان مى آورند...
چیزى که قحطى اش آمده
همین "ماندن" است
همین "جبران" کردن
✍ #علی_قاضی_نظام
پ.ن:نمیدونم چرا یه جوری شدم...
پ.ن:اگه کسی میدونه من چم شده بیاد بگه...
پ.ن:یه جورایی احساس واقعیم رو گم کردم:(
  • lays*_*
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

تکرار روز های عاشقانه ات چگونه گذشت؟!

فلانی جانم؟

اگر قصدت رفتن است؛

زودتر لطفا

تا همین‌جایش هم قرار است جانم به لبم برسد تا بد خُلقی هایت را فراموش کنم

مبادا روزی که مهربان جانِ من شدی خاطرات را بگذاری و بروی

همین جا که همه چیز بد است بیا و برو

مبادا‌...مبادا روزی که عاشقت شدم بگذاری و بروی ها...

مادرم‌ همین یک دانه دختر را بیشتر ندارد...

  • lays*_*
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵
نویسندگان