این جمعه هم گذشت...

جمعه ها!

هر چقدر هم که خوب بگذرد یا بلعکس

یک استرس خاصی دارد،قرار است شش روز قبلش را فراموش کنی ، و برای شش روز بعدش پر انرژی برنامه ریزی کنی.

اما انگار جمعه ها دل کندن از خاطرات سخت میشود ، خوب یا بدش اصلا فرقی ندارد و حتی فرقی نمیکند که خاطره ی روز های قدیم تر باشد یا 24ساعت قبلش!

جمعه ها منتظری!منتظر یک اتفاق برای افتادن در میان زندگی روزمره ات ! اتفاقی که حالت را خوب کند .

جمعه ها از یک ساعتی به بعد حسرت میشود ،حسرت اینکه ای کاش میشد کار های عقب مانده از شش روز قبل را سروسامان دهم ،!!!!

از یک ساعتی به بعد هم میشود اینکه چطور شنبه را شروع کنم که مثل هفته ی قبل نباشد!

جمعه مظلوم ترین روز از هفته است

هرچقدر هم که خوب باشد باز شنبه از یک طرف دلبرانه عشوه میریزد برای ما و از طرف دیگر روز های قبلش ناز میکنند که مبادا فراموششان کنیم ...

  • lays*_*
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

آخههه چرااااا...

آخه چرا همه چی باید دست به دست هم بده تا من نتونم کاری رو که میخوام انجام بدم؟؟!

آخهه چرااا باید همین امروز دلم بگیره و حال و حوصله هیچ کس رو نداشته باشم که وقتی یکی میخواد یکم اذیتم کنه بهش بگم نکن حوصله ندارم بعد برگردن بهم بگن چته دوباره؟؟؟!؟

آخه چرااا باید همین چند روز مهمون داشته باشیم که نتونم یه کم ریاضی کار کنم؟؟!؟

آخهههه چرا همین امشب که همه میخوان برن بوستان علوی من نتونم برم چون درس دارم؟؟!؟(البته شایدم رفتم)

آخهههه چرا باید مزحکه دست پسرای فامیل شده باشم؟؟(چندین بار گفتم به پسرا رو بدی پرو که چه عرض کنم دیگه اون حدو مرز و حرمت هاشون رو هم یادشون میره)

پ.ن:فردا امتحان ریاضی دارم...

واین ینی

بددددد بخخختیه مممممحححضضض


  • lays*_*
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

دوستان سالم رسیدم...

برای نماز مغرب و عشا دسته جمعی رفتیم حرم...

ساعت هفت که شد پسر عمه گفت پاشید بریم حوصلم پوکیده...

😑😕😐

پاشدیم رفتیم پارکینگ که سوار ماشین بشیم ،من گفتم قبل اینکه سوار شیم چجوری خودمونو جا کنیم؟؟!؟

برادر بنده مخ شد گفت چهار نفر عقب یک نفر جلو...

خلااااصه 

من جلو نشستم بقیه هم هر گلی خاستن رو سرشون ریختن اون عقب...

من که کمربند ایمنی رو بستم و شهادتین رو گفتم...

ماشین روشن شد و اول از همه رفتیم فلکه بستنی ..

بعد رفتیم جاده کاشان و برگشتیم کلی کیف داد...

بعدش رفتیم بوستان علوی...

واااای که چقدر خندیدیم😂😂

قرار شد با پیشنهاد من بریم ترن 

همه تکی سوار شدن به من که رسید من گفتم میترسم...

اون سری هم که سوار شدم با هادی دوتایی بودیم...

وحید برگشت گفت الان همه وزن هامون به اندازه خودش زیاده نمیتونی دو نفره سوار شی...

به زور با ترس و لرز و به اسرار همه سوار شدم...

چه جیغاییی که من نکشیدم...

اومدیم پایین پاهام سست نمیتونم راه برم...

آقاهه که وضع منو دید دوید طرفم با جعبه کمک های اولیش که داداشم این جا وارد عمل شد و گفت چیز خاصی نیست یکم بشینه خوب میشه...

وقتی نشستم رو زمین و آب خوردم فهمیدم کجا هستم اصن..

بعد پاشدیم بریم یه دوری دور پارک بزنیم،من گفتم اسکیت های من کو میخوام بپوشمشون....

حالا که پوشیدم تا راه افتادم خوردم زمین انقده بهم خندیدن بهم فامیلای فلان فلان شده...

پاشدم راه افتادم یه دوری هم زدم کیف که کردم...

اومدیم نشستیم پیش پسرا 

دیدم پسر عموم داره میگه:آره اون موقع که لعیا سوار ترن شد و بعد که حرکت کرد هرچی اسم امامزاده و اماما رو که تو دنیا بود رو برد...بعد شروع کردن به خندیدن😠😬😡

یهو منو که دیدن جا خوردن گفتم دستم درد نکنه خودم پیشنهاد میدم خودم میارمتون بعد این جوابشه؟!؟

گذاشتم رفتم دور پارک دوباره یه دوری بزنم حالا که اومدم دور بزنم میبینم حال ندارم برگشتم سوییچ رو از یوسف گرفتم رفتم تو ماشین در هارو هم قفل کردم بعد وقتی داشت موزیک پخش میشد خوابم برد منم که خوابم ببره دیگه....

اینا یه ساعت بعد اومدن سوار بشن هرچی به شیشه میزدن من خواب بودم بیدار هم نمیشدم ...

یهو و قتی داشتم خواب میدیم حس کردم یه چیزی داره میلرزه از خواب پریدم گوشیم رو نگاه میکنم که داده میلرزه جواب دادم میگم بله بفرمایین داداشم برگشته میگه درو واز کن یخیدیم...

آخ که چقد خندیدم...

اومدن تو ماشین غر غراشون شروع شد 

مارو تو سرما نگه داشتی

اگه سرماخوردم تقصیر توئه

منم که در حالا خر کیف شدن بودم به هیچ کدومشون توجه نکردم...

اومدیم مستقیم خونه و من هنوز اسکیتام پام بود کف حیاط خونه سنگه...

بعد که ماشین اومد تو خونه من پیاده شدم جا در جا خوردم زمین...

پ.ن:مچ دستم درد میکنه...😭😭

یوسف میگه احتمال در رفتگیش زیاده.. 


  • lays*_*
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

اینم سوخت...

دیشب بعد از اینکه موهامو شونه کردم برس رو گذاشتم رو شوفاژ و اومدم بیرون...

شوفاژ بالا بود چون لباس های شادان روش بود تا خشک بشه...

شب که اومدم تو اتاق تا بخوابم با این صحنه رو به رو شدم:

  • lays*_*
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

سووووخت...

دستم سوخت...

الان هم داره عاجزانه خودشو میسوزونه و من در حال اشک ریختنم...

آخهه چراااا؟

میسوزه خیلی میسوزه

پ.ن:خدا بگم چیکارتون کنه شما دوتا رو...

پ.ن:شب قراره پدر و مادرامون برن حرم ما ها همه باهم بریزیم تو ماشین بابام بریم دور دور، 6نفرررر...

با فرمون دستی برادر ، خدا بخیر کنه...

اگه سالم رسیدم میگم رفتیم چیکار کردیم...

  • lays*_*
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

امروز نامه...

امروز امتحان رو دادیم اومدیم بیرون بچه ها تبلت ها و گوشی هاشون رو در آوردن...

+ماهم که از همه جا بی خبر...

خلاصه گفتم که ناظممون میوفته دور حیاط به خاطر بیکاری...

اینبار هم اوفتاد دور حیاط...

وااااای

گوشی یکی از بچه هارو وقتی داشت موزیک پخش میکرد گرفت که هر کاریش کرد نتونست موزیکشو قطع کنه...😂😂به یکی دیگه از بچه ها هم گفت پاشو بیا دفتر کارت دارم...

خلاصه چشمتون روز بد نبینه هم تبلت هم گوشی رو گرفت برد دفتر...

حالا این تبلت برای دوست ما بود...

بعد دوست بنده مشکل قلبی دارن...

اومد پایین نفسش بالا نمیومد،انقدر تو گوشش زدیم تا حالش جا اومد...

حالا که نفسش بالا اومد بهش میگیم چی داشتی اون تو؟؟

هیچی نمیگه...

بعد اون یکی دوستم برگشته به من میگه واقعا چی توش داره که به این وضع افتاده؟

بهش میگم اون که تبلت نبود بانک اطلاعات بود...

همون شخص شخیصی که تبلتشو گرفتن:

التماس میکرد که یکی تلگرامم رو هک کنه هر چی توش دارمو پاک کنه...

بهش میگیم نمیشه سخته...

میگه هر چی بخواین بهتون میدم اما فقط اون پاک بشه اینستا و گالریم قفلن اما اون نه...

خلاصه مدیر محترمه برگشت گفت یا زنگ میزنم مامانت یا نگهش دارم پیش خودم تا آخر سال یا ببرم حراست اداره...

که مجبور شد بگه نگهش دار تا آخر سال ،اونم کی؟کسی که شبا با دیدن عکس یه شخص شخیص مذکر خوابش میبرد....

پ.ن:یه وضی بود امروز...

واقعا اگه مامانش میفهمید آتیشش میزد...



  • lays*_*
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

مهمونی...

از قرار مادر بنده برای فردا مهمون دعوت کرده،یعنی من برم خونه

،خونه خیلی شلوغه....

و به خاطر بچه ها مجبورم اتاقم رو قفل کنم برم...

از قرار مادر و پدر فردا قراره ایل و تبار پدر از دو شهر مختلف اصفهان و تهران بریزن اینجا که برادر گرامی هم همراه عمه کوچیکم میاد قم...

و صد البته که من شنبه امتحان ریااااااضی دارم ...

و مجبورم تو همون سروصدا ها درس یخونم....

البته گرچه بهار و ملیکا نمیزارن من لای کتاب رو باز کنم و اگر باز کنم همشون میریزن سرم که باز دوباره هر وقت ما اومدیم تو کتاب باز کن بخون و حرف فامیل با تعریف و تمجید پدر از من و غرغر های مادر روبه رو میشه....

امروز عصر عمو وسطیم با عمو آخریم پاشدن اومدن قم،و این بدبختیه محضه...

و الان پسرعمو های گرامی دارن به پدر میگویند که چرا میخواد با این همه درس خوندن آخرش بره هنرستان؟؟شما باید جلوشو بگیرین...

و پدر هم در جواب میگوید:من توی انتخاب رشتش آزادش گذاشتم که خودش انتخاب کنه،اون در همه مواقع معمولا توی تصمیماتش آزاده و ماهم چیزی بهش نمیگیم...

من نمیتونم اون رو توی رشته ای که دوس نداره بندازم...

پ.ن:مادر گرامی به بنده فرمودند:اگه رفتی هنرستان دانشگاهشو حق نداری بری،چون توی یه شهر دیگس....

و این بر خلاف میل منه،هر وقت ازدواج کردی با اون برو دانشگاه ...

پ.ن:من در برابر حرف های مادر😑😑😕😐😶😞😒😷😨😧😦😴😑😕😮😣😤😥😦

  • lays*_*
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

فردا...

فردا امتحان عربی دارم...

😟😟😣😣😕😧😴

پ.ن:این درس برعکس همه درسا سر دو ساعت تموم میشه...

  • lays*_*
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

مدرسه...

ساعت 7:30 رفتیم مدرسه...
یه کم با بچه ها شوخی کردیم،اما بعدش که معلما اومدن همه مثل خرخونا سرمون رفت تو کتاب...
امتحان مطالعات بود...
بعد با بهار رفتیم میز آخر نشستیم و حرف زدیم ;)
بعد که امتحانو دادیم تموم شد معلما شوتمون کردن تو حیاط...
حالا که اومدیم تو حیاط،ناظممون افتاد دور حیاط و بچه ها رو شوت کرد بیرون...(احتمالا بیکار شده بود)
حالا که اومدیم تو کوچه برادران انتظامی سوار بر اسب چپ چپ نگاهمون کردن...
اومدم تو کوچه که برم خونه...
کلی دختر ریخته بود تو کوچه،بهشون میگم اگه سرویس دارین برین تو خب 😕
میگن مگه ندیدی چطوری شوتمون کرد تو کوچه در رو هم بست...
پ.ن:ما که سال آخرمونه،خدا پایین تری هارو براشون نگه داره...;)

  • lays*_*
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

دوست داشتنی ترین شئ های عمرم

1-خودم
2-خانوادم
3-دوستام
4-وطنم
5-زندگیم
6-خاطراتم
7-مهمونی
8-علی(عشقم)
9-خرگوش برادر
10-سنجاب برادر
11-دوربین عکاسیم
12-رمان هایی که تا الان خوندم
13-طراحی
14-مداد رنگی
15-ادکلن و اسپری هام
16-عروسکم
17-صدف(از بندر جمع کردم)
18-بستنی
19-اتاقم
20-لباسام
21-روسری هام
22-چادرم
23-حجابم
24-آی پدم
25-عینکم(چه آفتابی چه ساده)
26-بوی کاه گل
27-بوی بارون
28-برگ های پاییزی که خشک شدن
29-راه رفتن روی برگ های خشک شده
30-برف
31-آدم برفی
32-پالتو و دستکشم و کلاه و شال گردنم
33-آسمون
34-درخت
35-معدن سنگ
36-بالشم
37-آویزون کردن پا از بالکن
38-قدم زدن زیر بارون
39-گردش با برادر
40-مجسمه هام
41-ساعتم
42-میزم
43-کفشام
44-چترم
45-بارونیم
46-آلبوم عکسم
47-لب تاپم
48-ترامیسو
49-پیتزا پپرونی
50-آبرنگ
51-طراحی با آبرنگ
52-سیاه قلم
53-خل بازی های منو دوستام
54-خندیدن 
55-اسب(عشقم)
56-جانمازم
57-دستبندم
58-لاک هایی که دارم
پ.ن:خیلین اما حوصله نوشتن ندارم...
  • lays*_*
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵
آرشیو مطالب
نویسندگان