ماکت:|

قضیه از جایی شروع شد که وقتی دبیر ادبیات گفت ماکت شعرا من گفتم ما درست میکنیم...

(ما یعنی سه نفر)

بعد موندیم که چی درست کنیم:/

گفتیم خب بزار یکی دیگه هم بیاد '___'

بعد من رفتم گشتم و گشتم و گشتم بوعلی را یافتم...

حال که یافتم و الگو کشیدیم...

اون یکی دوستم گفت آیکیو بوعلی که شاعر نیست :(

بعد آبرومون پیش بابای دوستم رفت :))

بعد دوباره گشتیم و گشتیم و گشتیم تا ملک و الشعرا رو یافتیم...

حال که یافتیم و یونولیت برش زدیم...

فهمیدیم اون نیمکتایی که کلی پولشو داده بودم در برابر ماکت ما اندازه یه مورچه است...

خلاصه یه وضعی بود اصن...

حال به من تحویل داده شد تا من هم رنگش کنم هم به هم وصلشون کنم...

حال گواش کم آورده...

بعد پدر رفت و دوعدد چسب مخصوص و یه سری خرت و پرتایی که من میخواستم و یک عدد گواش مشکی به قیمت 8 هزار تومن خرید و اومد...

الان اون گواش مشکیه داره منو میسوزونه...

چرا یه گواش باید 8هزار تومن باشه؟؟

پ.ن:وقتی به هم وصلشون کردم عکسشو میزارم...

پ.ن:گواش سفید موجود نمیباشد...

پ.ن:من الان خاکستری رو با چه رنگایی درست کنم؟؟

:/// 

  • lays*_*
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

کاش می آمدی...

اطرافم پر شده است از آدمهای غریبه...
کسایی که الکی دوستتن ولی هیچ برات آشنا نیستن...
کسایی که باهاشون خوشحالی اما نمیتونی اونی که توی دلت رو بهشون بگی...
کسایی که وقتی میای حرف دلت رو بزنی به خودت میگی اینا درک نمیکنن...
اطرافم پر شده از آدمهایی که الکی دوستم دارن...
پ.ن:کاش می آمدی...
دلم تنگ است برایت :(


  • lays*_*
  • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

:))))))

روز پرستار رو به همه ی پرستاران ایران تبریک میگم : *

داداشی جونم روزت مبارک : *

کلی آرزو های قشنگ قشنگ برات آرزومندم...

:))

پ.ن:قشنگ دوتا کادو افتادم...

پ.ن:الان چه خاکی بر سرم بریزم...

پ.ن:کادوی تولدش و خریدم اما این یکی رو نه:((

پ.ن:الان دوباره باید بریم تو مغازه ها پخش شیم تا یه چیزی پیدا کنم....

:((((

  • lays*_*
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

اون روز نامه1

گفته بودم میخوام برم کووووه....

خو رفتم...

خیلی هم خوش گذشت...

فقط عکساش خانوادگیه نمیشه گذاشت...

:))

ولی چندتا همینجوری از جاده گرفتم چون آسمونش خوششگل بود....

اونا رو میذارم...

پ.ن:انقدر بدم میاد از این معلمایی که آدم میون زمین و آسمون نگه میدارن :(

خو اگه امتحان داریم مثل آدم بگو امتحانه ،اگه امتحان نیست خو بگو تا خیلی وقتم و پای این درس نذارم...

پ.ن:اون دوست داداشم بود که گفتم...

از زیر آوار پیداش کردن...

دوشنبه مامان و بابام و داداشم دارن میرن شمال برای تسلیت...

پ.ن:یوسف که زنگ زد پشت تلفن داشت گریه میکرد...

:(((((

انقدر دلم سوخت براش...

پ.ن:از همینجا برای خانواده آقای روحانی طلب صبر میکنم...

پ.ن:اینو از دوستم گرفتم امروز...

وقتی به این نگاه میکنم حس عجیبی بهم دست میده...

:))

:((


  • lays*_*
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵

میخوام برم کووووه

این آخر هفته رو میخوام برم توی طبیعت گشت بزنم و حال کنم...

میخوام برای چند روز دور از نت باشم...

دور از هرچی صفحه مجازیه...

احتمالا میریم خارج از شهر...

با فامیل...

آخ که چقدر انتظارشو کشیدم...

پ.ن:دارم میرم کوه شکار آهو

پ.ن:تفنگ من کو عزیزم تفنگ من کو

پ.ن:میخوام این آخر هفته لای کتاب رو به هیچ وجه باز نکنم...

تا یه خستگی درست و حسابی از امتحانا بگذرونم...

وقتی برگشتم براتون میگم کجا رفتم و کیا بودنو از این جور حرفااا...

پ.ن:آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟؟؟

یادش بخیر ;)))

  • lays*_*
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

:)))

داشتم دینی میخوندم که رسیدم به اینجا:
دوست خوب عامل زنده شدن روح و روان است...
پ.ن:منو میگهD:
با جملش خیلیییی حالا کردم...
اصن عشق توش موج میزد..
:))))
پ.ن:مدرسه ها کی تموم میشه؟؟
دارم دیونه میشم...
پ.ن:برای خودم برنامه ریزی کردم که عید بریم بندر:))
پ.ن:مدرسه میخواد مشهد ببره ولی نمیدونم میتونم برم یا نه!!
پ.ن:امتحانات استعداد یابی چرا شروع نشده؟؟
پ.ن:هنوز مشاور تحصیلی نرفتم D:
پ.ن:دوست دارم پرستار شم اما داداشیم گفت بیای طرف پرستاری دیگه نه من نه تو...(تهدید کرد):((((
  • lays*_*
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

تولد تولد :))

برای دوست گلم بهار که امروز تولدشه...

:))))

بهار جونم تولدت مبارک...

البته ببخشید برای تاخیرش :(

  • lays*_*
  • دوشنبه ۴ بهمن ۹۵

:((

پلاسکو :(
از نگرانی زنگیدیم به داداشم گفت بیمارستان در حال آماده باش..
خودشم میخواسته با هلال احمریا بره ولی اجازه ندادن بهش...
دوستش گم شده...
هیچ کس ازش خبر نداره:((
  • lays*_*
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

سه نقطه...

باران پر زد از سر انگشت نگاه
گم شد در ابر،ماهی کوچک ماه
تنهاییم آنقدر بزرگ است که عشق
تنهاییم آنقدر بزرگ است،که آه...
💝💝
پ.ن:بعد یه مدت غیبت اومدم :))
شاید برم و ووباره برگردم،نمیدونم...
نت هی قطع و وصل میشه...
مادر گرامی از دست استفاده مکرر از نت خسته شده...
به همین علت یکم  دیر به دیر میام😑😕
  • lays*_*
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

بد اندر بدبختی 2...

خدا بگم این مهمونیایی که روز قبل امتحان میوفته رو منقرض کنه...

بابا من شنبه صبحیم نمیتونم بخونم...

امروزم که کلی کار دارم...

آخه چرا امروز انداختین؟!

پ.ن:فردا امتحان علوم دارم و معلمش هم سوال هایی رو میده که توی کتاب نیست😩😣

پ.ن:هنوز لباس امروز رو پیدا نکردم...😵😵😳😟😞😖

پ.ن:استرس فردا رو دارم...

پ.ن:دوباره مثل خرخونا باید کتاب ببرم...

پ.ن:ودوباره غرغر های فامیل😟😲

پ.ن:ایییی الهی منقرض شید..

  • lays*_*
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵
نویسندگان