دختر گلفروش :(


رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ 

تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ،

 با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟

گفتم : بخرم که چی ؟ 

تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! 

اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم...

 پ.ن:از جایی برداشتم.دیدم خیلی دوسش دارم گفتم بزارم اینجا...

  • lays*_*
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

این دیگه چیه؟؟!!

دیشب خونه مادر بزرگ بودیم،که زنگ در خورد و خاله کوچیکم  با شوهر و بچه هاش اومد...

همه داشتن باهم میحرفیدن،که خالم گفت لعیا پاشو بریم کارت دارم...

حالا که رفتیم توی آشپزخونه با علامت سوال مواجه شدیم...

+این چیه؟؟

-نمیدونم...

-فکر کنم یه نخ باشه...

+خو ورش دار ببینیم چیه!

-باووشه.

-اگه نخ چرا جم میخوره...

+مطمئنی که نخه؟؟

-خو اگه نخ نباشه پس چیه؟

-اااااااااااااا

+چته؟؟

-هزاااااار پااااا

+اااااااااااا

خلاصه یهو همه ریختن تو آشپزخونه،منم ترسیدم هزار پا رو شوتش کردم.

پ.ن:الان گم شده،از دیشب تا حالا خواب به چشمام نیومده...



  • lays*_*
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

بعضی از آدم ها...


‍ بعضی از آدمها مثل آپارتمان

مُبله، شیک هستن

اما بعد دوروز تو این خونه دلت عجیب میگیره!

بعضی ها مثل یه قلعه؛

خودت رو می کُشی تابری تو.. بعد می بینی

اون توو هیچی نیست جُز چندتا سنگ کهنه!

اما..

بعضی ها مثل دیوارِ قدیمیِ یه باغ..

هرچقدر تو این باغ قدم میزنی، نگاه می کنی،

عطرهارو بو می کشی، رنگ هارو تماشا می کنی،

میری و میری...

آخری درکار نیست.

به دیوار که رسیدی، بن بستی نیست.

میتونی دور باغ بگردی..

چه آرامشی داره هم نفس بودن باکسی که عمق وجودش،

سرشارِ از عطر گلهای سُرخه و بهارِ نارنج...


  • lays*_*
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

اطلاعیه مهم،مضمون به برادر...

اینجانب خواهر کوچک شما عرض میکنم:
برادر عزیز 
شما که برای یک هفته ماشین را در اختیار داشته اید
لطفا هر کوفتی را که در ماشین میل کرده اید جمع نمایید و منتقل فرمایید به سطل زباله...
قرار نیست که بنده ساعت گمشده دوستتان را یابیده و به شما تحویل دهم...
قرار نیست
برای گردش دوساعته در خیابان من و برادر کوچکتر مجبور شویم سه ساعت به این ماشین ور بریم و هی خوشبو کننده به این ماشین بزنیم...
که وقتی واردش میشوی بوی گل رز تا لوز المعده برود و هیچی از این تفریح دو ساعته به ما خوش نگذرد...
و حال با حساسیت بنده مواجه شده ایم...
امضا: ((خواهر کوچکتان با حساسیت شدید و صورت ورم کرده))
+دوباره دوتا آمپول این دکترا نثار روحم کردند...
  • lays*_*
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

فردا....

تعطیل میباشم...
😁😁😁😄😊😀☺
  • lays*_*
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

باز باران:)))

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روز های کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران 
گردش یک روز دیرین
پس چه شد دیگر کجا رفت
خاطرات خوب و شیرین؟
کوچه ها شد کوی بن بست
در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز
غرق در غم های امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزو ها رفته بر باد
باز باران،باز باران
میخورد بر بام خانه
بی ترانه،بی بهانه
شایدم گم کرده خانه
  • lays*_*
  • شنبه ۱۱ دی ۹۵

من آمدددم

سلام...

روز و شبتون قشنگ...

بلاخره بعد از کلی فکر به این تصمیم رسیدم که...

بهتره منم یه بلاگ بزنم...

و خیلیی از دوستان پیشنهاد داده بودند که یه وبلاگ بزن...

و من هم به حرفشون گوش دادم و حالا اینجام...

و دوباره بعد از کمی فکر کردن فهمیم که...

اینجا جای خوبی میتونه برای نوشتن روز های من باشه...

گرچه من حرفی ندارم که بخوام اینجا بزنم...

ودر آخر...

به بلاگ من خوش اومدید...

  • lays*_*
  • شنبه ۱۱ دی ۹۵
آرشیو مطالب
نویسندگان