نمیدانی در این دل چه آشوبیست به خاطر تو...

میدانم که نمیدانی بعد رفتنت چه آشوبی در دلم به پاکردی؟؟
میشود برگردی؟؟
دلم به خاطر تو گرفته است...
دریافت


  • lays*_*
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

آمدی؛ولی باز به پیش من نیامدی...

امروز با دوستم رفتیم راهپیماییی:))
وایییی که چقدر خوش گذشت...
ولی باز از اون یه عده افراد که همه چیو به تمسخر میگیرن پیداشون شد :/
بعد هیئت بابای دوستم رو دیدیم که داشتن سرود میخوندن...
تو اون شلوغی ما دوتا داشتیم مثل پیرزنا حرف میزدیم....
(آخه این دوستم امسال از مدرسه رفت بخاطر همین خیلی حرف داریم برای زدن که خیییلی وقتا،وقت کم میاریم)
پ.ن:عاشقتم:*
  • lays*_*
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵

گر گذرد به سوی ما هم خورد؛سری بزن...

اینبار هم آمد...

اما بدون سر و صدا...

آنچنان که من هم متوجه حضورش نشدم...

انگار فقط میاید که خبری بگیرد و برود...

کاش میتوانستم او را برای چند لحظه ببینم...

کاش میتوانستم اورا به هر بهانه ای برای چند لحظه نگه دارم...

پ.ن:گر گذرد به سوی ما خورد ؛ سری به ما بزن...

  • lays*_*
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵

چه وضع پیچیده ای!!!

گفتم یه چیزیم هست ولی نمیدونم چم شده...

نگو من فقط اینجوری نیستم همه اینجوری شدن :/

از جمله دبیران محترمه:))

دیروز دینی داشتیم...

بعد دبیر محترمه اسرار که این آیه باید حفظ بشه چون ستاره داره...

ماهم همه انکار که این ستاره برای اون یکیه نه این یکی...

بعد یهو دبیر محترمه برگشت گفت(حرف مفت نزن):0

من...

کل کلاس...

خودش:)

بعد دوباره امروز مطالعات داشتیم این دبیر محترمه هر وقت میاد سرکلاس ما پسرش میزنگه میگه من یه چیزی هوس کردم...

اون جلسه گفت زغال اخته ^___^

این جلسه هرچی گفت که چی میخواد دبیر محترمه گوشیش خراب بود نمیشنید...

بعد چون نمیشنید به ما ها گفت (دودقیقه لال شید):0

دوباره

من...

کل کلاس...

خودش:))

بقول بچه ها بس که فک زد سلول های مخم ترکید ://

پ.ن:امروز جشنواره غذا داشتیم:))

کلی خندیدیم:)))))))

بعدشم از اداره میخواستن بیان...

از بس که این دبیرا ایستیریس داشتن ماها کلی فحش خوردیم://

دبیر ادبیات برگشته میگه (اینا که سلیقه ندارن):/

من://

بچه های کارگر:////

خودش:)))

دبیر عربی :)))))))

پ.ن:برگه های انتخاب رشته رو بهمون دادن نمیدونم چجوری الویت بندی کنم؟؟

پ.ن:اصن مثل چی موندم توش"_"

پ.ن:با هر کی میحرفم یا از خوبی های ریاضی فقط میگه یا از خوبی های تجربی..

پ.ن:شما آدم بی طرف موجود ندارین؟؟

  • lays*_*
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

چگونه پیدایت کنم؛وقتی نمیدانم چگونه گمت کرده ام!!

همین؟
بیایى و بزنى و بروى و ببخشید؟!
نه جانم!
با یک کلمه 
هیچ چیز مثلِ اولَش نمیشود
باید وجود داشت
باید ماند و جبران کرد
"ببخشید" را همه بلدند؛
مثلِ نقل و نبات به زبان مى آورند...
چیزى که قحطى اش آمده
همین "ماندن" است
همین "جبران" کردن
✍ #علی_قاضی_نظام
پ.ن:نمیدونم چرا یه جوری شدم...
پ.ن:اگه کسی میدونه من چم شده بیاد بگه...
پ.ن:یه جورایی احساس واقعیم رو گم کردم:(
  • lays*_*
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

تکرار روز های عاشقانه ات چگونه گذشت؟!

فلانی جانم؟

اگر قصدت رفتن است؛

زودتر لطفا

تا همین‌جایش هم قرار است جانم به لبم برسد تا بد خُلقی هایت را فراموش کنم

مبادا روزی که مهربان جانِ من شدی خاطرات را بگذاری و بروی

همین جا که همه چیز بد است بیا و برو

مبادا‌...مبادا روزی که عاشقت شدم بگذاری و بروی ها...

مادرم‌ همین یک دانه دختر را بیشتر ندارد...

  • lays*_*
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

ماکت:|

قضیه از جایی شروع شد که وقتی دبیر ادبیات گفت ماکت شعرا من گفتم ما درست میکنیم...

(ما یعنی سه نفر)

بعد موندیم که چی درست کنیم:/

گفتیم خب بزار یکی دیگه هم بیاد '___'

بعد من رفتم گشتم و گشتم و گشتم بوعلی را یافتم...

حال که یافتم و الگو کشیدیم...

اون یکی دوستم گفت آیکیو بوعلی که شاعر نیست :(

بعد آبرومون پیش بابای دوستم رفت :))

بعد دوباره گشتیم و گشتیم و گشتیم تا ملک و الشعرا رو یافتیم...

حال که یافتیم و یونولیت برش زدیم...

فهمیدیم اون نیمکتایی که کلی پولشو داده بودم در برابر ماکت ما اندازه یه مورچه است...

خلاصه یه وضعی بود اصن...

حال به من تحویل داده شد تا من هم رنگش کنم هم به هم وصلشون کنم...

حال گواش کم آورده...

بعد پدر رفت و دوعدد چسب مخصوص و یه سری خرت و پرتایی که من میخواستم و یک عدد گواش مشکی به قیمت 8 هزار تومن خرید و اومد...

الان اون گواش مشکیه داره منو میسوزونه...

چرا یه گواش باید 8هزار تومن باشه؟؟

پ.ن:وقتی به هم وصلشون کردم عکسشو میزارم...

پ.ن:گواش سفید موجود نمیباشد...

پ.ن:من الان خاکستری رو با چه رنگایی درست کنم؟؟

:/// 

  • lays*_*
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

کاش می آمدی...

اطرافم پر شده است از آدمهای غریبه...
کسایی که الکی دوستتن ولی هیچ برات آشنا نیستن...
کسایی که باهاشون خوشحالی اما نمیتونی اونی که توی دلت رو بهشون بگی...
کسایی که وقتی میای حرف دلت رو بزنی به خودت میگی اینا درک نمیکنن...
اطرافم پر شده از آدمهایی که الکی دوستم دارن...
پ.ن:کاش می آمدی...
دلم تنگ است برایت :(


  • lays*_*
  • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

:))))))

روز پرستار رو به همه ی پرستاران ایران تبریک میگم : *

داداشی جونم روزت مبارک : *

کلی آرزو های قشنگ قشنگ برات آرزومندم...

:))

پ.ن:قشنگ دوتا کادو افتادم...

پ.ن:الان چه خاکی بر سرم بریزم...

پ.ن:کادوی تولدش و خریدم اما این یکی رو نه:((

پ.ن:الان دوباره باید بریم تو مغازه ها پخش شیم تا یه چیزی پیدا کنم....

:((((

  • lays*_*
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

اون روز نامه1

گفته بودم میخوام برم کووووه....

خو رفتم...

خیلی هم خوش گذشت...

فقط عکساش خانوادگیه نمیشه گذاشت...

:))

ولی چندتا همینجوری از جاده گرفتم چون آسمونش خوششگل بود....

اونا رو میذارم...

پ.ن:انقدر بدم میاد از این معلمایی که آدم میون زمین و آسمون نگه میدارن :(

خو اگه امتحان داریم مثل آدم بگو امتحانه ،اگه امتحان نیست خو بگو تا خیلی وقتم و پای این درس نذارم...

پ.ن:اون دوست داداشم بود که گفتم...

از زیر آوار پیداش کردن...

دوشنبه مامان و بابام و داداشم دارن میرن شمال برای تسلیت...

پ.ن:یوسف که زنگ زد پشت تلفن داشت گریه میکرد...

:(((((

انقدر دلم سوخت براش...

پ.ن:از همینجا برای خانواده آقای روحانی طلب صبر میکنم...

پ.ن:اینو از دوستم گرفتم امروز...

وقتی به این نگاه میکنم حس عجیبی بهم دست میده...

:))

:((


  • lays*_*
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵
نویسندگان