۲۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه نقطه...

باران پر زد از سر انگشت نگاه
گم شد در ابر،ماهی کوچک ماه
تنهاییم آنقدر بزرگ است که عشق
تنهاییم آنقدر بزرگ است،که آه...
💝💝
پ.ن:بعد یه مدت غیبت اومدم :))
شاید برم و ووباره برگردم،نمیدونم...
نت هی قطع و وصل میشه...
مادر گرامی از دست استفاده مکرر از نت خسته شده...
به همین علت یکم  دیر به دیر میام😑😕
  • lays*_*
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

بد اندر بدبختی 2...

خدا بگم این مهمونیایی که روز قبل امتحان میوفته رو منقرض کنه...

بابا من شنبه صبحیم نمیتونم بخونم...

امروزم که کلی کار دارم...

آخه چرا امروز انداختین؟!

پ.ن:فردا امتحان علوم دارم و معلمش هم سوال هایی رو میده که توی کتاب نیست😩😣

پ.ن:هنوز لباس امروز رو پیدا نکردم...😵😵😳😟😞😖

پ.ن:استرس فردا رو دارم...

پ.ن:دوباره مثل خرخونا باید کتاب ببرم...

پ.ن:ودوباره غرغر های فامیل😟😲

پ.ن:ایییی الهی منقرض شید..

  • lays*_*
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

آسمون دلم غصه داره...

نمیدونم بخاطر چی دلم گرفته😟😟
حوصله هیچ کسم ندارم...
پ.ن:آسمون دلم غصه داره...حق داره هرچی امشب بباره...باز جای برف میشینی کنارم...مطمئنم دیگه شک ندارم...شک ندارم تو هم فکرم هستی...تنهایی تو اتاقت نشستی...گفته بودی دلت تنگ نمیشه...پس چرا هی میای پشت شیشه...
  • lays*_*
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

واااااییییی....

پنجشنبه خونه خاله زهره بابام تهران مهمونی دعوتیم😊😊

جمعه خونه خاله جونم مهمونیم😊😊

پ.ن:اولین مورد لباسش پیدا شده😀😀

پ.ن2:برای جمعه چی بپوشم؟؟؟😨😨😨😵😱

هرچی تو کمد رو میگردم هیچی به نظرم نمیاد😳😳😳😓😪😷😰😟😢

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

امروز نامه3...

امروز صبح از خواب ناز پاشدم مامانم گفت برو یه دوش بگیر چون قراره نهار همه ی فامیل بریم خونه مادربزرگ...
+ساعت چند میخوایم بریم؟
-ساعت 11 که یکم کمک مادربزرگ کنیم..
+باوووشه...
+ولی من امتحان دارم...
-چقدر بهت گفتم بشین بخون نخوندی!! اینم نتیجش😑😕😐
+خوو ببخشید کتاب میارم دنبالم..
-خود دانی...
رفتم حمام اومدم ساعت 10:35 بود...
این نیم ساعت رو داشتم تو کمدلباسام میگشتم ببینم چیزی میابم برای پوشیدن که یهو...
یه لباس یابیدم که تاحالا نپوشیده بودمش...
(از تهران خریده بودمش،یه مدت هم دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم)
+مااااااماااان
-بله؟؟
+یه لحظه بیا...
-جانم بگو؟؟
+این خوبه بپوشم؟؟
-اوهوم خوبه...
+اینو بپوشم یا اون صورتیه رو؟؟
-هم اون خوبه هم این خوبه...
+یکیشو بگو مامان گیج شدم...
-من میگم اینو بزار برای مهمونی خونه خاله زهره بابا، خونه مادربزرگ کسی نیست همین صورتیه خوبه...
+باوووشه
+مرسی مامان...
مامانم رفت و یه ربع دیگه...
-لعیااااا
+بله مامان؟؟
-بیا یه لحظه
+جانم مامان؟؟
-این بهتره بپوشم یا اون؟؟
+سبزه بهتر مامان..
-مطمئن؟؟
+بله،اونو بزار خونه خاله زهره بپوش...
-باشه مرسی...
+وظیفه بود...
کارامونو کردیم که بریم سوار ماشین شیم من گفتم آخ ساعتم نیس...😕😕😯
بابام گفت حالا یه ایندفعه ساعت دستت نکن...
+نمیشه من ساعتمو میخوام...
×بیا این کلیدا برو در خونه رو باز کن برو برش دار بیا...
+من تنها برم؟؟!
×انتظار دیگه ای داری؟؟
+به هادی بگین بیاد باهام...
×هادی میری؟؟
÷نه نمیرم خودش بره...
+اصن خودم میرم نخواستم هیچ کدومتون بیاین...😒😒
رفتم تو خونه ساعتمو برداشتم اومدم..
راه افتادیم رفتیم خونه مادربزرگ...
آش جو به اضافه ته چین مرغ...
(دقیقا چیزایی بود که دوس داشتم)
کم کم همه اومدن....
نهار خوردیم و بعدش حرفیدیم...
پ.ن:خیییلی خوش گذشت😊😊

  • lays*_*
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

الماس هایی در شب...

چشمان زیبایش را به آسمان دوخت،با دیدنش لبخند زیبایی بر روی لبانش نقش بست،لبخندی که تا کنون بر روی لبانش ندیده بودم.از او پرسیدم چه چیزی تو را اینگونه خوشحال میکند؟

مثل اینکه دلش نمی آمد از آسمان دل بکند و به من نگاه کند...

باز صدایش زدم دوباره صدایش زدم اما هیچ جوابی نیافتم،مثل مرده ای بود که جسم زیبایش را اینجا گذاشته بود و روحش را به باد سپرده بود بادی که روحش را به سوی آن میبرد ، نزدیکش شدم خواستم دستم را روی شانه اش بگذارم تا شاید جوابی یافتم ،اما نتوانستم ، نمیتوانستم رویای زیبایش را خراب کنم...

هنوز به آسمان خیره بود...

با خود گفتم بهتر است که من هم به آسمان نگاه کنم تا شاید وارد رویای زیبای او شوم...

سرم را به سوی آسمان برگرداندم...

حال میفهمیدم که چرا دل از آسمان نمی کند...

من هم شدم جسمی بی روح که روحش را به دست باد سپرده بود....

حال هردویمان به آن نگاه میکردیم...

نگاه های من به اتمام رسید ، به طرف او نگاه کردم اما او هنوز به آسمان شب دل باخته بود...

آخر چرا اینقدر به آسمان نگاه میکرد؟

شاید میخواست تلافی روز ها و شب هایی را که در بیمارستان بود درآورد...

تا به حال لبخندی به این زیبایی روی صورتش ندیده بودم ، نمیدانستم که چه چیزی آنقدر اورا خوشحال کرده است...

اما میدانستم که هرچه بود ، داشت با او با لبخند راز و نیاز میکرد...

شب عجیبی بود مثل نوزادانی که تازه به دنیا آمده اند رفتار میکرد ، دوست داشت مثل آنها همه چیز را در یک شب بفهمد...

آن شب تا صبح یک دل سیر نگاهش کردم ، نگاه هایی که او برایم بی جواب میگذاشت...

پ.ن:مخاطب خاص داشت...😊😊

  • lays*_*
  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

ای بابا...

آخه زامبی عزیز وقتی میدونی برادران نظامی میان جمعت میکنن چرا میای جلو در مدرسه؟؟

مثل اینکه بدون حضور من دیروز سه تا زامبی دستگیر کردن...

😕😕😕

آخه زامبی عزیزم تو که میای وای میسی اونور تا آمار بگیری،خوو عزیزم همونجا وایسا دید بزن تا بیاد 😑نه اینکه تا یکی از دوستاشو میبینی میدویی طرفش و عکسش رو نشونش میدیو میگی اینو میشناسی؟؟!!😒

بعد اگه بهت بی محلی کردن نگو چراا

خووو آدم ترس برش میداره با دوییدن تو...😖

  • lays*_*
  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

نی نی😍😍😊😀😄😁

دیشب به برادر زنگیدیم برای احوالپرسی...

داشتم باهاش میحرفیدم که یهو گفت باید برم بعدا بهت زنگ میزنم...

چهار ساعت بعد زنگید...

+چرا الان زنگیدی؟خیلی دیره...

-آخه یه نی نی به دنیا اومد...

+واااایییی😍😍

-میخوای عکسشو ببینی؟؟

+آره...بفرست برام..

-یکم قربون صدقم برو😡😡😠

+عزیزم،داداشم،قربونت برم،تو عشق خانواده ای....

-بسه دیگه حالم بد شد...

+بی ادب...

-برو تلگرام فرستادم برات...

+میسی عجیجم😗

(تماس تصویری بود...به همین دلیل پدر و مادر دل نمیکندند ازش...)

تماس قطع که شد رفتم تلگرام اینو برام فرستاده بود:

  • lays*_*
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵

فردا...

فردا امتحان انشا داریم...

و

از اونجایی که من اگه ذهنم مشغول باشه نمیتونم چیزی روی اون کاغذ بنویسم و اگه هم بنویسم همش چرت و پرته...

به همین دلیل دارم کتاب میخونم...

کتاب هایی که از خوندنشون لذت میبرم...

  • lays*_*
  • شنبه ۱۸ دی ۹۵

امروزنامه2...

امروز رفتم مدرسه...
بعد اینکه بچه هارو دیدم سه تایی رفتیم زیرزمین آخه قرار بود اونجا دبیر ریاضیمون سوالای شیفت صبح رو برامون بیاره...
😊😊😆😆😅
خیلیی کیف میداد وقتی داشت جواب سوال های شیفت صبح رو میگفت و از اونور میگفت که کدومش میاد تو امتحان ما....
سوال ها رو داشت میگفت که من توی فکر رفتم که چرا این اینجوری محاسبه میشه😞😞😞
که یهو دبیرمون گفت عباسی چیزی شده؟؟
کل سه صفی که توی نماز خونه بود برگشت طرفم...
😕😕😟😶
من یهو به خودم اومدم گفتم نه چیزی نیست...
اومدیم بالا به ریحانه میگم مگه قیافم چطوری بود؟؟
گفت ابروهات تو هم رفته بود بعد دهنت نیمه واز بود بعد چشات حالت غمگین داشت😑😑
دستت هم روی چونه ات بود...
خودم که تصور کردم خیلی خندیدم😂😂😂😂
زنگ خورد اومدیم تو حیاط...
برای اولین بار از روی استرس گشنم شده بود به همین دلی ساندویچ مرغم رو خوردم همون موقع...😕😕😑😣
باورم نمیشد که از روی استرس باشه...
رفتیم سر جلسه امتحان...
برگه سوالا رو پخش کردن...
خب خدا رو شکر همش آسون بود...
اما 
آخههههه چرا بی دقتی؟؟؟
الان دارم به جوابایی که توی چک نویس نوشتم نگاه میکنم ...
هر پنج دقیقه میگم خاک توسرت که نتونستی اینو بنویسی...
پ.ن:بی دقتی خیییلی بدهه😑😑😤😣😟😩😶😒😞😖😌
  • lays*_*
  • شنبه ۱۸ دی ۹۵
نویسندگان